Cialand

[Querencia of Diamonds]
۷۸ مطلب توسط «Q. Moon» ثبت شده است
Q. Moon
Q. Moon Friday, 17 October 2025، 01:30 AM

به الماس‌ها

سلام بچه‌ها

امیدوارم سلامت و روبه‌راه باشین~

 

بابت غیبت طولانیم -و اگر احیاناً کسی رو نگران کردم- عذر می‌خوام.

 

ادامۀ مطلب یه توضیحاتی دادم درمورد ادامۀ کار سیالند. اگر بخوام برای کسایی که حال خوندن ندارن خلاصه‌ش کنم:

من برای یه مدت نامعلومی نیستم و فعالیت اینجا تقریباً متوقف می‌شه.

 

Diamond-print💎
Motel Margarita's Monster Q. Moon
Q. Moon Thursday, 16 October 2025، 08:08 PM

Motel Margarita's Monster

 

Fanfiction

🕸FULL🕸

 

 

نویسنده: Querencia

کاپل: جی‌وون × جیکهون × سونکی

ژانر: عاشقانه × فانتزی × برشی از زندگی × انگست × دارک × هایبرید × خون‌آشام × اسمات

هشدار: ---

محدودیت سنی: 18+

 

 

🐈‍⬛دانلود در ادامۀ مطلب🌪

 

عمه ی ساداتتتتتت بی قرارهههههههههه لوپی لوپی لوپی لوپی لوپی Pari Pari Pari لوپی Sohee Yoona لوپی لوپی Yoona Sohee .yami. Yoona لوپی Fatima عمه ی ساداتتتتتت بی قرارهههههههههه لوپی لوپی لوپی لوپی لوپی عمه ی ساداتتتتتت بی قرارهههههههههه Kabi Kabi Kabi Q. Moon Stardust✨ عمه ی ساداتتتتتت بی قرارهههههههههه
Diamond-print💎
Life Out There Q. Moon
Q. Moon Wednesday, 23 July 2025، 08:08 AM

Life Out There

Mini-fiction

🩶FULL🩶

Side Story to Deprived of Magic

 

نویسنده: Querencia

کاپل: جانگکوک × لونا

ژانر: عاشقانه × فانتزی × کمی انگست × برشی از زندگی

هشدار: ---

محدودیت سنی: +15

 

🔸️ دانلود در ادامۀ مطلب 🔸️

 

jjjjjkkk Yoona Yoona عمه ی ساداتتتتتت بی قرارهههههههههه Sunny عمه ی ساداتتتتتت بی قرارهههههههههه Sunny عمه ی ساداتتتتتت بی قرارهههههههههه لوپی لوپی لوپی
Diamond-print💎
Q. Moon
Q. Moon Friday, 4 July 2025، 04:34 PM

Yours Sincerely, FAZAYIHAA

سلام به فضایی‌های عزیز،

امروز، 4 جولای 2025، روزیه که سایت فضایی‌ها بسته‌شد و تکه تکه‌هاش توی قلب ماها به جا موند.

 

در ادامۀ این پست، می‌تونین نامه‌های کوچک و بزرگ چندتا از فضایی‌ها رو بخونین که برای خداحافظی با سایت نوشتن. حسی که اونجا بهشون می‌داد و چیزهایی که باهاش تجربه کردن.

شما هم اگر دوست داشتین برام نامه‌هاتون رو بفرستین تا اضافه کنم ^^

 

ددی و مونی، ممنونیم که تا امروز فضایی‌ها رو سر پا نگه داشتین و همه جوره مراقب اونجا و ما بودین و این خونواده رو دور هم جمع کردین. امیدواریم هر جا که هستین و هر کاری که می‌کنین، سلامت و موفق باشین.

 

~ با عشق، از طرف یه فن‌فیکشن‌خوان برتر فضایی :)

 

Stardust✨ .yami. Yoona هوگو🍄
Diamond-print💎
Q. Moon
Q. Moon Thursday, 3 July 2025، 03:35 AM

Farewell, the Haven of My Soul

 

بدرود، پناهگاه روحم

 

الان که دارم این پست رو می‌نویسم، همه‌ش یک ساعت از شروع 3 جولای می‌گذره... و حالا شد 01:01 و این یعنی کمتر از 23 ساعت دیگه اون مغازۀ جادویی که من رو از قربانی سایه‌های خودم شدن نجات داد، برای همیشه بسته می‌شه. داشتم فکر می‌کردم که بعد از این همه مدت -درسته که در کلام کمتر از چهار سال می‌شه، ولی حسی که به من داد و خاطراتی که برام ساخت و لبخندهایی که بهم داد و دفعاتی که برای گریه کردنم شونه شد تا سرم رو روش بذارم، خیلی بیشتر از این‌هاست که بشه روی تقویم و تاریخ نشون داد- برای من از فضایی‌ها چی می‌مونه.

 

و اولین و مهم‌ترینش، کلی دوست جدیده. به لطف این سایت من با آدم‌های جدید آشنا شدم. با بعضی‌ها بیشتر و با بعضی هم کمتر. درست مثل جک‌هایی که درمورد دوست‌های اینترنتی می‌سازن، من درمورد سختی‌ها و تاریکی‌های زندگی آدم‌هایی می‌دونم که تا حالا پاهاشون رو ندیدم؛ در خیلی موارد، حتی صورتشون رو هم ندیدم! همزمان که خنده‌داره، بانمک و باارزش هم هست. من خیلی با تکنولوژی و پیشرفت اینطور سریعش حال نمی‌کنم... ولی این دوستی‌ها، بخش موردعلاقه‌م ازشه. اگه به‌خاطر فضایی‌ها نبود، این بخش باارزش رو هم نداشتم.

 

بعد از اون، فکر کنم تعداد زیاد اسکرین‌شات‌هایی باشه که از کامنت‌های اونجا دارم. بیشترشون کامنت‌هایی‌ان که خواننده‌ها زیر فیکشن‌هام گذاشتن. همیشه وقتی حس بدی به خودم داشتم، وقتی سایه‌ها دوباره داشتن کل جونم رو می‌گرفتن و خفه‌م می‌کردن، می‌رفتم سراغ اون کامنت‌ها. خوندنشون همیشه حالم رو بهتر می‌گرد. یادم می‌آورد که من توی هر چیزی که خوب نباشم، دست‌کم یه کار هست که اونقدر قابل قبول انجامش بدم که مردم دوستش داشته‌باشن. قبل از اینکه بفهمم سایت قراره بسته‌شه، به این فکر می‌کردم که تابستون چاپشون کنم و یه ستون بی‌ریخت و رومخ که درست جلوی تختمه رو باهاشون پر و تزئین کنم. اینطوری هر روز که از خواب بیدار می‌شدم و چشمم بهش می‌افتاد، با حال خوب از تخت می‌رفتم بیرون.

 

ولی حالا... راستش فکر می‌کنم اگه همچین کاری کنم بیشتر قراره ناراحتم کنه :) صبح چشم باز می‌کنم و اولین چیزی که می‌بینم یه یادآوری بزرگه از مکان امنی که دیگه قرار نیست توش خاطرات جدید داشته‌باشم. نه اینکه بخوام کلاً فکر چاپ کردنشون رو دور بریزم... ولی فکر کنم فعلاً بذارمش کنار. شاید اگه روزی تونستم با بسته شدن سایت اونقدر کنار بیام که با یادآوریش، بیشتر از ناراحت شدن به خاطرات خوبش فکر کنم، قطعاً اون ستون لعنتی رو درست می‌کنم!

 

بعد از اون اسکرین‌شات‌ها، فضایی‌ها به من شجاعت این رو داد که به تلاش خودم و نتیجه‌ش اعتماد کنم. مدت‌ها بدون چنین حسی زندگی کردم و حتی نفهمیدم چقدر مهمه، چقدر تأثیرگذاره... و چقدر قوی‌تر از انگیزه‌ست! البته احتمالاً مورد آخر برای شخص من درست باشه. تا قبل از اون شبی که بالأخره دل به دریا زدم و خواستم برای فیکم تایم آپ بگیرم، چنین چیزی نداشتم. اما بعد از اون جرقۀ کوچک، یه شعلۀ فسقلی زبونه کشید و کم‌کم، با هر کامنت، با هر نقد سازنده، بزرگ‌تر و داغ‌تر شد. نه داغ سوزنده. داغی که از درون دلگرم و پویا و آمادۀ جلوتر رفتن نگهت می‌داره. و همه‌ش به لطف بزرگی خانواده‌ای بود که ددی دور هم جمع کرده‌بود. چون می‌دیدم موضوع بیشتر از نظر فقط یکی دو نفر از دوست‌های خودمه (که احتمالش زیاد بود فقط برای اینکه دلم رو نشکنن و ناراحتم نکنن بگن داستان‌هام خوبه).

 

و این اثری که روی من گذاشت، این بذر اعتماد نسبت به خودم که توی دلم کاشت و ذره ذره طی ماه‌ها آبیاریش کرد، اونقدر عمیق ریشه کرده که حتی بعد از اینکه ساعت دوباره به 00:00 برسه هم قرار نیست بخشکه و از بین بره. به این موضوع هم اطمینان دارم. و البته، فقط همین آبیاری نبوده. ددی خودش، با حوصله و مهربونی همیشگی و بی‌پایانش و با صبری که تمام این مدت خرج این خانواده کرد، از اون گل کوچولویی که توی دلم به‌وجود اومده‌بود دربرابر بادهای تند و وحشی محافظت می‌کرد، با دست‌های خودش. اجازه داد با ملایمت رشد کنه. این یکی از اون چیزهاییه که قراره با رسیدن چهارم جولای از دست بدم :) #قلب_شیکسته #هق

 

وقت‌هایی که کامنت‌های نقد تند درمورد کارهام بود، ددی قبل از تأیید زدن نظرات می‌اومد پی‌ویم و بهم درموردش می‌گفت. اینطوری به جای اینکه با ذوق برم سراغ فیک‌هام و یهو با یه کامنت مثل توپ جنگی روبه‌رو شم، از قبل می‌دونستم اونجاست، می‌دونستم چی گفته و براش آماده بودم. شاید در کلام، برای کسایی که تجربۀ مشابه نداشتن ساده به نظر بیاد و چندان هم براشون خاص نباشه. اما برای من بود. برای من خیلی خاص بود؛ اونقدر که آرزو می‌کنم کاش کلمۀ بهتری برای توضیحش داشتم، ولی ندارم. وقتی بهش فکر می‌کنم، از تصور اینکه چقدر یه آدم می‌تونه به سایتی که به وجود آورده و آدم‌هایی که دور هم جمع کرده عشق بورزه و احترام بذاره زبونم بند میاد و کلمات رو گم می‌کنم.

 

فکر کنین. هر بار می‌اومد کلی کامنت جدید بود؛ بالای صد تا. و اون نه تنها همه رو دونه به دونه و با جزئیات و دقت جواب می‌داد، اونقدر اهمیت می‌داد که با رسیدن به کامنت خاص، بره و به نویسندۀ فیکشن پیام بده تا خبردارش کنه. می‌دونین این چقدر مسئولیت‌پذیری می‌طلبه و می‌دونین چندتا آدم اون بیرونن که ممکنه این میزان مسئولیت‌طلبی داشته‌باشن و واقعاً بهش عمل کنن؟ کم... واقعاً کم!

 

چیز دیگه‌ای که برام می‌مونه؟ همۀ پوسترهاییه که با لینک فضایی‌ها زدم و حالا دیگه قرار نیست روی سایت قرار بگیرن :) با یه شمارش سریع... 61. فاکینگ شصت و یک پوستر که من قراره نگه دارم و احتمالاً تا مدت‌ها -اگه نه تا زمان مرگم- با یه ته‌مزۀ حسرت بهشون نگاه کنم. البته، باید اعتراف کنم که دوتا از این تعداد رو بعد از اینکه فهمیدم سایت قراره بسته شه درست کردم. واقعاً دست خودم نیست. عادت کردم وقتی کاور برای فیکشن‌هام درست می‌کنم، حتماٌ دوتا درست کنم: یکی با آدرس سیالند و یکی با آدرس فضایی‌ها.

 

هنوز نمی‌دونم واقعاً می‌خوام آدرس سایت رو از خیلی فیکشن‌هایی که قراره بعداً منتشر کنم پاک کنم یا نه. راستش فکر کنم این کار رو نکنم. البته اول باید با ددی صحبت کنم. هر چی نباشه، اون صاحب مغازۀ جادوییه، اون فرشتۀ صاحب اختیاره. اجازه‌ش برای نگه داشتن اون لینک لازمه :) بااینکه یه سیا کوچولویی توی دلم دلش می‌خواد بچه‌بازی دربیاره و قهر کنه و بگه من کاری که خودم دوست دارم رو انجام می‌دم، احترامی که برای این آدم دارم خیلی خیلی قوی‌تر از قهر اون بچه‌ست. نمی‌خوام با تصمیم احساسی فقط از جانب خودم، خواستۀ چنین عزیزکرده‌ای رو نادیده بگیرم و بهش بی‌احترامی کنم با این کار.

 

چیز دیگه‌ای که از این مغازه برام می‌مونه، حس شیشه‌هاییه که از قفسه‌هاش برداشتم و چشیدم... و کمی عمیق‌تر از اون حس، آرامشی که در زمان‌های خاص بهم هدیه دادن... و میزان زیادی تشکر. تشکر از سازنده‌های شیشه‌ها (نویسنده‌های خوش‌ذوق و خوش‌فکر فضایی‌ها)؛ از مونی که به لطفش سایت نظم و ترتیبی داشت که به‌عنوان خواننده می‌تونستیم بهش اعتماد کنیم و خیالمون راحت باشه که مثل خیلی جاهای بی در و پیکر که اهمیت و ارزش چندانی برای خواننده قائل نیستن، قرار نیست کارها همینجور بی‌دلیل نصفه ول شن و معلوم نباشه کی باید منتظر پارت جدیدش باشیم یا اصلاً باید منتظرش باشیم یا نه؛ و از سوهو هیونگ که واقعا از خون و اشک و عرق خودش برای این سایت مایه گذاشت و اون رو تبدیل کرد به مکانی امن برای صدها نفر~

 

چیزهای بیشتری می‌مونه. مثل همین سیالند که اگه به‌خاطر پیدا کردن فضایی‌ها نبود، احتمالاً هرگز به وجود نمی‌اومد. مثل این حقیقت که دید تازه‌ای درمورد خودم بهم بخشید که نتیجه‌ش تصمیماتی بود که من رو به امروز و اینجا رسوندن؛ درسته که از جایی که الان ایستادم راضی نیستم، ولی اگر اینجا نبودم ممکن بود هیچ جای دیگه هم نباشم. چیزهای خیلی بیشتری می‌مونه ولی راستش می‌ترسم اگه بخوام از همه‌شون بگم، نتونم به تمام کردن این پست و به خداحافظی کردن رضایت بدم. اما باید انجامش بدم. تا قبل از 00:00 امشب باید برای خودم انجامش بدم.

 

آخرین چیزی که از مغازۀ جادویی برام می‌مونه یه نقاشیه، یه نقاشی که وقتی سوهو هیونگ برای اولین بار گفت سایت قراره بسته شه شروع به کشیدنش کردم و موقع نوشتن این پست به مرحله‌ای رسوندمش که بتونم بگم تقریباً تمومه.

 

شب 10ام ژوئن بود که ددی توی گروه تلگرام اعلامش کرد. به‌خاطر امتحان فرداش هنوز بیدار بودم و چون درسش رسماً عذاب الهی بود و نمی‌خواستم بخونم، رفتم که برای هزارم پیام‌ها رو چک کنم که با اون پیام کوتاه و ساده ولی سنگین روبه‌رو شدم. امیدوار بودم من اشتباه فهمیده‌باشم، ولی خب، اشتباهی در کار نبود. هر کدوم از ماهایی که توی گروه بودیم و پیام رو خوندیم یه واکنش داشتیم... اولش همه‌مون شوکه بودیم. ولی یه‌کم بعدش یکی عصبی بود، یکی هنوز باورش نمی‌شد و یکی دیگه می‌خواست بدونه چرا.

 

من؟ من یه محلول از شوک و وحشت حل‌شده توی افسردگی بودم که گذاشتنش توی سانتریفیوژ. سعی کردم درک کنم... چون درواقع درک می‌کردم. من آدمی‌ام که هر از گاهی از کل دنیای مجازی محو می‌شم. خیلی از دوست‌های نزدیکم این دوره‌م رو دیدن -تقریباً همه ازش شاکی بودن. به اینکه «اگه وبلاگ و چنل رو ببندم و برم چی» هم چند باری فکر کردم. ولی فقط در حد فکر بوده؛ توی یه سری دوره‌های سخت، خیلی سخت که واقعاً تحمل کوچک‌ترین مسئولیتی که ممکنه حتی برای یه لحظه از کنترلم خارج بشه رو نداشتم.

 

برای همین همون شب یه صدای بلندی توی سرم بود که می‌گفت، مخالفتی با این تصمیم از این آدم نیست. به دلایل مختلف قبول داشتم که حق با اون صداست. اول از همه، سوهو همیشه مالک اون مغازۀ جادویی بود؛ این تصمیم بیشتر از هر کس دیگه‌ای حق اون بوده و هست و خواهدبود. دوم، ما صد/ دویست/ پونصد نفر رهگذر رودخونه بودیم، مشتری مغازه بودیم، مستأجر پناهگاه بودیم... ولی تمام سختی چرخوندنش به پای یه نفر بود؛ و تمام اون مسئولیت‌ها رو تا جای ممکن بی‌نقص به سرانجام رسوند تا مغازۀ جادویی همچنان همون پناهگاه امن برای ما صدها نفر بمونه. و سوم اینکه مطمئن بودم و هستم که این تصمیم همینطور یهویی و بی‌دلیل گرفته نشده. منظورم اینه که... خودتون یه لحظه بهش فکر کنین. چطور ممکنه همچین حرکتی از آدمی اونقدر مسئولیت‌پذیر و بالغ سر بزنه؟ احتمالاً مدت‌ها بهش فکر کرده و بچه‌ها، فکر کردن زیاد به یه چیز واقعاً آسون نیست... واقعاً درد داره.

 

همۀ این‌ها و حتی بیشتر از این از سرم می‌گذشت و قبولشون داشتم، ولی دونستنش جلوی فروپاشی روانی اون شبم رو نگرفت. چیزی رو گردن سایت نمی‌ندازم. من اون موقع یه نوشابۀ دو لیتری بودم که مشکلات شخصیم تا خرخره پرم کرده‌بودن، همون موقعش هم داشتم سرریز می‌کردم. خبر بسته شدن سایت فقط یه قرص نعنا شد و صاف افتاد توی اون بطری دولیتری. بدون اینکه کنترلی روی خودم داشته‌باشم ترکیدم.

 

وقتی این اتفاق برام می‌افته، خط فکریم یه چیزی تو مایه‌های نقشۀ متروهای توکیو می‌شه. اون شب هم مثل همیشه افکارم سریع‌تر و به هم ریخته‌تر از اون بودن که واقعاً بتونم بفهمم توی سرم چه خبره. ولی یه جمله رو خیلی خوب از اون موقع به یاد میارم: «سال پیش تقریباً تمام آدم‌های امنم رو از دست دادم... فقط مکا‌های امنم برام مونده‌بود. یعنی این تابستون قراره همۀ اون‌ها رو از دست بدم؟»

 

فکر خالیش رسماً روانیم کرد. هر چیزی که مغازۀ جادویی رو ساخته‌بود برای مدت‌ها آخرین دیوار دفاعیم بود. سدی که همیشه با اطمینان برمی‌گشتم بهش و خیالم راحت بود که فرو نمی‌ریزه. یادم نمیاد چند بار موقع این پناه بردن‌ها چیزی دربارۀ مشکلاتم گفتم. از وقتی یادم میاد اینطور بزرگ شدم که دردهام رو برای خودم نگه دارم؛ پس فکر نمی‌کنم زیاد بوده‌باشه. ولی هر چیزی که می‌گفتم، همینکه سوهو هیونگ جواب می‌داد یه چسب می‌اومد روی هر زخمی که داشتم.

 

برای همین فکر می‌کنم «پناهگاه» و «مکان امن» بهترین انتخاب براش باشن. این حسی بود که بهم می‌داد، یه بهشت موعود بود که من حتی به‌عنوان یه گناهکار هم توش جایی داشتم و رونده نمی‌شدم. حقیقی‌ترین آرمان‌شهر، هر پستش یه ساختمان بود و هر کامنت زیر پست یه پنجره به یکی از واحدهای اون ساختمان. هر مجتمع یه رنگ بود و همه به خونۀ هم رفت‌وآمد داشتن؛ همه  به هم اعتماد داشتن؛ و همینطور به امنیت اون یوتوپیا.

 

تمام احساساتی که با فهمیدن اون خبر بهم هجوم آوردن، توی یه نقاشی جمع شدن. مثل همیشه راهی جز هنر -هر جور هنری- برای تخلیه و نشون دادن احساساتم بلد نبودم و نیستم. نقاشی حرفه‌ای نیست، اصلاً و ابداً. درواقع اولین بار بود که توی گوشی آدم می‌کشیدم و حتی مطمئن نبودم دارم چی کار می‌کنم، ولی یه‌جورهایی کارهایی که کردم درست از آب دراومدن. این یکی از چیزهاییه که دربارۀ هنر دوست دارم. بعضی وقت‌ها واقعاً لازم نیست بلد باشی یا بدونی داری چی کار می‌کنی. گاهی فقط لازمه خودت رو بسپری به احساسات عمیقت و بذاری اون‌ها خودشون کنترل رو دست بگیرن و خودشون رو به زندگی بیارن.

 

منم اون شب همین کار رو کردم و نتیجه‌ش یه نقاشی ساده و فسقلی بود که متأسفانه به دلایل امنیتی نمی‌تونم اینجا پستش کنم :)) ولی اگر خواستین، یه پیام بذارین، تو جوابش یه لینک می‌فرستم که بعد از یه روز منقضی می‌شه، از اونجا می‌تونین ببینیدش. نقاشی یه دختره که با میخ‌های بزرگ از جایی آویزون شده -هنوز دیوار پشت سرش رو نکشیدم- و بدنش زخمی و خونی شده. اون حسی بود که به زندگی داشتم و فهمیدن اون خبر، تصویرش رو توی ذهنم خلق کرده‌بود.

 

حالا که نقاشی رو به انتها رسوندم و دارم آخرین پست از سری پناهگاه روحم رو می‌نویسم، جای میخ‌ها کمتر درد می‌کنن. خونشون هم داره بند میاد. یه‌کم آروم‌ترم. البته می‌دونم که وقتی فردا برسه زخم‌ها قراره دوباره باز بشن و تا یه مدت خونریزی کنن. اما کمتر نگرانم. چون واقعیت اینه که، سایت قراره بسته شه، ولی مغازۀ جادویی من هنوز هست. توی همون اسکرین‌شات‌هاست؛ توی همون آدم‌هایی که توی مغازۀ جادویی باهاشون آشنا شدم؛ توی همون اعتمادی که باعث شد به خودم پیدا کنم؛ توی همون بخش از شخصیت من که حاصل پارو زدن تا رسیدن به مغازۀ جادویی بود.

 

من هنوز راه ارتباطیم با سوهو هیونگ رو دارم و هر از گاهی بهش پیام می‌دم. می‌تونه مثل همون مقع‌ها پیش بره، مکالمۀ ساده و احوال‌پرسی. فقط می‌خوام مطمئن شم که هست و آرزو کنم که خوب باشه و از پس همه چی بربیاد.

 

و برای اون قسمت از مغازۀ جادویی که از دست می‌دم؛ اون قفسه‌ها که دیگه قرار نیست با شیشه‌های همیشه پر پوشیده‌بشن؛ اون دیوارهای محکم که نمی‌ذاشتن سایه‌ای ازشون عبور و دوباره من رو تسخیر یا شکار کنه؛ اون گرد اکلیلی بنفشی که توی هوا بود و مسخ و مستم می‌کرد: ممنونم که وجود داشتین و دلتنگتون خواهم‌شد. مغازۀ جادویی من، پناهگاه روحم، یوتوپیای ذهنم، مکان امنم، ممنونم که گذاشتی بین قفسه‌هات قایم بشم و از سایه‌هام فرار کنم؛ ببخشید اگر آزارت دادم؛ و بدون که یه نسخۀ کوچکتر از تو همیشه توی قلب من زندگی خواهدکرد.

 

ساعت 03:33 سوم جولایه =) و نوشتن این پست بیشتر از بقیه طول کشید چون من با نوشتن هر پاراگراف مدام برمی‌گشتم و تجدید خاطره می‌کردم و از این به بعد هم این کار رو ادامه خواهم‌داد. چشم‌هام یه‌کم می‌سوزه، ولی وقتی دکمۀ ذخیره رو فشار بدم، با لبخند به خواب می‌رم. و برای این لبخند هم مثل تمام قبلی‌ها ازت ممنونم، مغازۀ جادویی من.

 

امیدوارم که منم لبخندی به تو هدیه داده‌باشم. بدرود، پناهگاه روحم~

 

Stardust✨ Stardust✨ Stardust✨
Diamond-print💎
Q. Moon
Q. Moon Tuesday, 1 July 2025، 03:12 AM

The Haven of My Soul

پناهگاه روحم

 

آدم‌های مختلف، با فرهنگ‌های گوناگون، در بازه‌های مختلف تاریخ، توی نقاط متفاوت دنیا، اسم‌های زیاد و متفاوتی به سرزمین ایده‌آل بشر دادن: آرمان‌شهر، یوتوپیا، مدینۀ فاضله، هیچستان، نورلند، ناکجاآباد موعود، دریملند... اونقدر زیادن که فکر کنم اگر بخوایم اسمش رو از تمام کوچه پس کوچه‌های دنیا و از توی افسانه‌های محلی جمع کنیم، کل این پست فقط با اسم‌هاش پر شه. اما اسم سرزمین امن موعود روح من که توی 19 سالگی جسمم پیداش کردم، فضایی‌ها بود.

 

یه مغازۀ جادویی بود که به اعتقاد من، باید توی زندگیت به نحوی گم می‌شدی تا بهش برسی. همیشه -خب، نه همیشه، ولی بیشتر مواقع- این تصور رو قبول داشتم که درست‌ترین مکان‌ها و راه‌ها رو فقط وقتی می‌تونی پیدا کنی که قبلش گم شده‌باشی. منم اون زمانی که سایت رو پیدا کردم، گم شده‌بودم. توی سایه‌های خودم، توی افکار تاریکی که نسبت به خودم داشتم گم شده‌بودم.

 

توی کوچه پس‌کوچه‌های ناامنی ذهنی سرگردون می‌چرخیدم. تقریباً کل وجودم سایه بود. بااین‌حال سایه‌های بیشتری هم دنبالم بودن. مثل اون صدای توی سرم که می‌گفت احمقم و هیچ وقت نمی‌تونم اون کاری که باید رو درست انجام بدم؛ یا اون ترس که اگه نمی‌تونم اون دختر خوبه باشم و کاری که ازم انتظار دارن رو انجام بدم، پس کی‌ام و دارم چه غلطی می‌کنم؛ یا تیک تاک ساعت که هیچ وقت خفه خون نمی‌گرفت و همیشه مثل یه استاکر که قصد واقعاً مخفی شدن نداره پشت سرم می‌اومد و آرامش و حس امنیت رو ازم گرفته‌بود.

 

همون موقع بود که به یه مغازۀ جادویی رسیدم و به محض اینکه دیدم درش بازه، به محض اینکه فهمیدم برای قبول کردنم اهمیتی به این نمی‌ده که طی روز چند ساعت درس می‌خونم، یا چقدر سیاست و اقتصاد حالیمه، یا آشپز خوبی‌ام یا نه، یا حرف‌گوش‌کنم یا سرتق، با کله رفتم تو. اونجا پر از قفسه بود که با شیشه‌هایی با شکل‌های مختلف و مایع‌های با رنگ‌های مختلف پر شده‌بودن. در همۀ شیشه‌هام باز بود و کلی آدم دیگه هم اونجا بود که یه بطری رو خالی می‌کردن و سراغ بعدی می‌رفتن. اما اون مغازه جادویی بود، هیچ شیشه‌ای واقعاً خالی نمی‌شد؛ هر کدوم همیشه آمادۀ سر کشیده‌شدن بود.

 

منم به بقیه ملحق شدم. اولی رو با تردید مزه کردم. بردم توی یه دنیای دیگه و وقتی برگشتم، تازه متوجه شدم که سایه‌ها بیرون در موندن و نمی‌تونن بیان تو. انگار اون مغازه یه ورد محافظ داشت که جلوی داخل اومدن اون تباهی‌های مریض‌کننده رو می‌گرفت. شیشۀ بعدی رو هم بدون وسواس انتخاب کردم و سر کشیدم. یه طعم متفاوت داشت؛ یه دنیای متفاوت بود. از شیشه‌های چهارم-پنجم می‌دونستم که تمامشون اعتیادآوره، اما برام اهمیتی نداشت. به تست کردن هر شیشه‌ای که به دستم می‌اومد ادامه دادم.

 

شیشۀ Dead Dolls یه صورتی چرک بود که طعم خون و آدرنالین می‌داد. معجون Pegasus رو توی یه شیشۀ شفاف به شکل اسب ریخته‌بودن، وقتی مزه‌ش کردم حس این رو داشت که تمام اشک‌های ریخته‌شدۀ چند ماه گذشتۀ خودم رو توش جمع کرده‌باشن. ظرف My King کوتاه بود و بعد از اینکه تمام شد هم تا مدتی مزه‌ش رو روی زبونم حس می‌کردم. Red Fighter مثل آدامس جرقه‌ای روی زبونم ترکید و جرقه‌هاش برای چند ساعت کل رگ‌هام رو پر کردن. همینکه اثرش رفت و از اون دنیا و از روی ابرها اومدم پایین، رفتم سراغ شیشۀ جفتیش.

 

طعم Stockholm برام زیادی جدید و متفاوت بود. و شیشۀ بزرگی هم داشت. برش داشتم و رفتم یه گوشۀ مغازه قایم شدم. آدم‌ها می‌اومدن و می‌رفتن. فکر کنم یه سوراخ ریزی توی زمین یا دیوار اون گوشه‌ای که نشسته‌بودم هم وجود داشت؛ سایه‌ها سعی کردن از اون سوراخ‌ها سراغم بیان، اما من داشتم یه قلپ یه قلپ معجونم رو بالا می‌رفتم و اصلاً صدای سایه‌ها رو نمی‌شنیدم. چند روز طول کشید تا اون شیشه رو تمام کنم و تا مدت‌ها بعدش روی ابرها نگهم داشت. سرمست شده‌بودم.

 

بعد از اون کمی درمورد انتخاب شیشه‌هام وسواس به خرج دادم. دلال که یکی بود، بیشتر به سازندۀ معجون نگاه کردم. چندتا سازندۀ موردعلاقه هم پیدا کردم. وقت‌هایی که صدای پای آدم‌های واقعی می‌اومد، سریع از مغازه می‌زدم بیرون. سایه‌ها می‌پریدن بغلم و منم که مجبور بودم ماسک همیشگی رو روی صورتم نگه دارم، بدون مقاومت سایه‌هام رو بغل می‌کردم و دوباره سرگردون می‌شدم. دورۀ خوبی بود. دورۀ عجیب خوبی بود.

 

مزه کردن شیشه‌های مختلف یادم آورد که خودم هم زمانی معجون می‌ساختم. البته من هیچ وقت دلال پیدا نکردم. کلاً یه مشتری داشتم. یه دوست خیلی نزدیک که تمام درفت‌های اول پر از نقص رو خونده و از صمیم قلب بهشون عشق ورزیده و من رو تشویق کرده‌بود. اما برای منی که ابزار معجون‌سازیم رو از دست داده‌بودم و با شرط و شروط می‌تونستم بهشون دسترسی داشته‌باشم، بیشتر تبدیل به یه رؤیای قدیمی شده‌بود که هر از گاهی توی سر مرورش می‌کردم.

 

کم‌کم اعتیادم ضعیف‌تر شد. به خودم برگشتم. سعی کردم یه جور تعادل بین دنیای واقعی و مکان امنم پیدا کنم. بیشتر صبح رو فیکشن می‌خوندم. بعد از ظهر تا نزدیک‌های شب درس. همچنان گزارش دروغ می‌فرستادم. دیگه اهمیت چندانی به برنامه نمی‌دادم. با خیال راحت با سرعت خودم پیش می‌رفتم. دقیقاً اون روزهایی که برام سخت‌تر می‌گذشت، برمی‌گشتم سراغ مغازۀ جادوییم. چهارشنبه شب‌ها معمولاً اینجوری بود. چهار ساعت کلاس ریاضی و بلافاصله بعدش چهار ساعت کلاس فیزیک داشتم که تا ساعت 12 شب طول می‌کشید. بعضی شب‌ها وقتی کلاس تموم می‌شد انقدر سرم درد گرفته‌بود که گریه‌م می‌گرفت. اما شب به خیر می‌گفتم، کولر رو روشن می‌کردم تا اتاق یخ کنه و خودم می‌خزیدم زیر پتو. تبلت قاچاقیم رو برمی‌داشتم و دوباره پرواز می‌کردم به مغازۀ جادویی، به فضایی‌ها، به پناهگاه روحم.

 

اوضاع همینطوری پیش رفت. کنکور دادم و مطمئناً بعد از چندین ماه گزارش دروغ فرستادن برای مشاورم، اون نتیجه‌ای که همه ازم انتظار داشتن نگرفتم. اما نکته اینجاست که من کنکور داده‌بودم؛ این یعنی سه ماه استراحت، مخصوصاً که نتیجۀ اولیۀ کنکور هم دیرتر از سال‌های قبل اومده‌بود. خانواده‌م بیشتر از من نگران بودن. من برگشته‌بودم خونه و دوباره دستم به ابزارم رسیده‌بود و داشتم یه معجون جدید درست می‌کردم. رسماً به هیچی جز اون اهمیت نمی‌دادم. می‌دونستم که قرار نیست مثل معجون‌های قبلیم باشه. متفاوت بود، خاص بود و به نظر خودم می‌تونست اعتیاد شیرینی بیاره. با جون و دل نوشتم،به جای انگشت‌هام، با هر رگ و مویرگ قلبم نوشتم. معجون نوم یه شیشه به شکل قلب بود که با خون تلخ و شیرین پر شده‌بود و هر یه پارتی که می‌نوشتم یه شکوفۀ نو توش ظاهر می‌شد.

 

البته، در کلام انقدر ساده و سریع بود. در واقعیت چند ماه طول کشید و توی اون چند ماه کلی اتفاقات دیگه افتاد. مهم‌ترینش یه اسباب‌کشی بود که از خیلی جهات آزارم داد. ده سال بود که از شهر خودمون رفته‌بودیم اهواز. دلیل رفتنمون به اهواز چند سالی بود که دیگه وجود نداشت. اما چند نفر اصرار داشتن که یه اسباب‌کشی شهر به شهر دیگه به درس من آسیب می‌رسونه. پس بهتره تا زمانی که درس من تمام شه، خوزستان بمونیم. من هم خوشحال بودم، هم ناراحت. خوشحالم بودم چون شهر خودم رو بیشتر دوست داشتم: تمیزیش رو، کوچک بودنش رو. ناراحت بودم چون توی اهواز دوست‌های عزیزی پیدا کرده‌بودم که نمی‌خواستم ازشون دور بیفتم (نوشتنش حس تمسخرآمیزی داره. چون حالا نزدیک یک سالی هست که ارتباطم رو باهاشون قطع کردم).

 

اون تابستون، چندین بار بحثش به طور جدی‌تر از قبل مطرح شد. همون چند نفر به همون دلیل لطمه خوردن به تحصیل من روی انجام نشدنش پافشاری کردن. تابستون تمام شد. من دوباره یه پشت کنکوری بودم و برگشتم خونۀ خالم. همون روتین قبلی، فقط بدون مشاور. خوشحالم که دیگه اصراری بهش نکردن. درگیر یه سری مسئله بودم که ذهنم رو درگیر کرده‌بود و نمی‌خواستم با کسی درموردش حرف بزنم. آخرین چیزی که توی اون اوضاع نیاز داشتم، یه نفر بود که هر شب بهم بگه کندم و از بقیه عقبم و باید بیشتر تلاش کنم.

 

اون بار بهتر تونستم به یه تعادل برسم. از صبح درس می‌خوندم و شب زودتر تمام می‌کردم تا به نوشتنم برسم. اما بعد اون بمب لعنتی ترکید. نزدیک تاریخ قرارداد شده‌بودیم و صاحبخونه گفت می‌خواد خودش بیاد توی خونه و باید خالی کنیم. توی شهر خودمون، خونۀ خودمون دست مستأجر بود و هنوز چند هفته‌ای مونده‌بود تا بتونیم ازش بخوایم خالی کنه. خیلی یهویی خودم رو وسط یه موقعیت جالب پیدا کردم.

 

داشتم اتاقم رو می‌چیدم توی کارتن و آدم‌هایی که اصرار داشتن اسباب‌کشی به درسم لطمه می‌زنه، خیلی یهویی یه تغییر موضع 180 درجه‌ای داده‌بودن و معتقد بودن اینطوری برام خیلی بهتر شد. الان حتی یادم نمیاد دلیلشون برای توجیه این یکی ادعا چی بود. اهمیتی هم نداره. مثل همیشه بقیه زدن و من رقصیدم. و اون بین به نوشتن هم ادامه دادم. هنوز هم گاهی یه شیشه از مغازۀ جادویی برمی‌داشتم، ولی خیلی کمتر از قبل. بیشتر با صاحب مغازه حرف می‌زدم. از هر دری. اون هم مثل همیشه با مهربونی و زیرکی و بانمکی جوابم رو می‌داد و من بدون اینکه معجونی خورده‌باشم، بیشتر از قبل معتاد اونجا شدم.

 

اسباب‌کشی کردیم. شهر بزرگ‌تر و پرجمعیت‌تر شده‌بود. به‌خاطر آلودگی زیاد هوا، دیگه نمی‌تونستم مثل وقتی بچه بودم از پنجرۀ اتاقم ستاره‌ها رو نگاه کنم. احمقانه و کمی هم ناراحت‌کننده، حتی با آسمون بدون ستاره هم خو گرفتم. و بالأخره بعد از چند ماه تونستم لاوسیک رو تمام کنم. کی؟ اواسط دی ماه.

 

همون زمان‌ها بود که وبلاگ رو درست کردم. چقدر Querencia، سرزمین جادو و جادوگرها، با سیالندی که حالا بهش تبدیل شده فرق داشت :)

 

این یکی رو به وضوح یادمه. دقیقاً شب قبل از کنکور دی ماه بود که توی سایت مونی کامنت گذاشتم تا برای لاوسیک نوبت آپ هفتگی بگیرم. ترس داشتم. خیلی خیلی. همیشه وقتی خیلی ترسیده‌م کارهای شجاعانه می‌کنم. نوبت گرفتنم هم به نظر خودم شجاعت اون شبم بود. داشتم به انتخاب و اختیار خودم چیزی که خلق کرده‌بودم رو در دسترس دیگران قرار می‌دادم تا قضاوتش کنن. همیشه از قضاوت وحشت داشتم؛ مخصوصاً درمورد هنرم... آدم‌ها گاهی در اون مورد دلسردم کرده‌بودن. مطمئن نبودم اگه بیشتر از اون دلسرد می‌شدم دوباره به هنر رو می‌کردم یا نه. و من همیشه خودم رو با علاقه‌م به هنر تعریف کردم و شناختم. نمی‌دونستم اگر به هر نحوی چیزی خلق نکنم، باید چی کار کنم و کی باشم.

 

اون علاقه تنها چیزی بود که دنیای مسئولیت و بزرگسالی و هیچ کدوم از بزرگسال‌های دورم با وجود تلاش‌هاس سخت و ستودنیشون نتونسته‌بودن ازم بدزدن. اگر چند وقتی باشه که این اطراف می‌گردین، شاید متوجه شده‌باشین که من زیاد دربارۀ قدرتم توی تصور کردن و تصویرسازی چیزهای غیرواقعی حرف می‌زنم (گاهی حتی درباره‌ش #نارسیسیا می‌شم). اما هنوز هم نمی‌تونم منی رو تصور کنم که به هنر علاقه نداشته‌باشه. بدون خلق کردن -چه با رنگ باشه، چه با گل و پارافین و کاموا، چه کلمات- من هیچی نیستم، وجود ندارم. نمی‌خوام هم وجود داشته‌باشم.

 

چند روز بعد از کنکور بود که مونی جواب رو داد. بی‌اغراق می‌تونم تو این مدت هر ساعت سایت رو ریفرش می‌کردم تا جوابش رو ببینم. لاوسیک رفته‌بود توی لیست. مورد آخر یه لیست 100تایی بود. مشخص بود باید حالا حالاها صبر کنم. ولی مشکلی نداشتم. من رو دو تا زن، دوتا مادر بزرگ کردن؛ یکی از چیزهایی که خوب یادش گرفته‌بودم، شکیبایی بود.

 

اما اینکه توی یه چیزی خوب باشی، لزوماً به این معنی نیست که دوستش داری. قبلاً هم گفتم که از انتظار کشیدن بیزارم. پس فقط منتظر نموندم. بین صحبت‌هام با ددی گفتم که می‌خوام یه وانشات بنویسم و اون با مهربونی همیشگیش تشویقم کرد. اولی رو خیلی زود تحویل دادم. اونموقع روی وبلاگ خودم داشتم «سرمست‌کننده» رو آپ می‌کردم که وسط‌هاش متوقف شد. به خاطر اون و خط داستانی سوپر کلیشه‌ایش چندتایی بازدیدکننده داشتم که بیشتر از حرف زدن با من، برای خوندن فیک اینجا بودن. بعد از آپ کردن اولین وانشاتم، قسمت صندوق درخواست رو راه انداختم و اولین درخواستی رو گرفتم. خیلی زود نوشتم و آپش کردم.

 

توی فضایی‌ها اوضاع دیدنی بود. از اینکه اولین وانشاتم شب اول 4 تا کامنت گرفت مثل چی ذوق کرده‌بودم. روز بعد که رفتم و کامنت‌ها بیشتر شده‌بود، انگار یه نفر ستاره‌هایی که از توی آسمون ناپدید شده‌بودن رو با سرنگ توی رگ‌هام تزریق کرد. معلوم شد تمام ترس و نگرانی‌هام بی‌جا و بی‌خود بود. بیشتر از اونکه دلسرد بشم، دلگرم شده‌بودم؛ اونقدر که قلبم داشت ذوب می‌شد. ایده‌های بعدی هم خیلی زود راه خودشون رو به ذهنم باز کردن. تند تند می‌نوشتم و هنوز یکی رو تمام نکرده به فکر داستان بعدی بودم. وقتی می‌خواستم پوسترها رو آماده کنم، اول آدرس سایت فضایی‌ها رو می‌زدم بعد مال خودم رو. از وانشات به مولتی رسیدم، بعد مینی و بعد هم فیکشن‌های طولانی‌تر.

 

میزان فعالیتم همیشه با حس و حالم یه جور ارتباط خاص داشت. وقت‌هایی که حس خاصی نداشتم، فقط توی کامنت‌ها پرسه می‌زدم. حرف‌های بقیه رو می‌خوندم یا به هیونگ پیام می‌دادم. همون موقع‌ها که تصمیم گرفتم با یه لقبی که خودم بهش دادم صداش کنم. «سوهو هیونگ»، سوهو به معنی فرشته بود و این غریبه هم فرشته‌ای که خودش نمی‌دونست من رو از چه مردابی بیرون کشیده -جدا از داستان کنکور، درمورد مسائل شخصی و احساسیم که اینجا نگفتم هم حرف می‌زنم. وقت‌هایی که حالم خیلی خوب یا خیلی بد بود، فعالیتم بیشتر بود. چند تا کار پشت سر هم می‌دادم برای آپ شدن. سریع‌تر می‌نوشتم. تندتر تایپ می‌کردم. انگار توی یه قایق داغون وسط رودخونه بودم و سایه‌ها هم پشت سرم؛ هر بار که انگشتم دکمۀ کیبورد رو فشار می‌داد پارو می‌زدم و از سایه‌ها فرار می‌کردم.

 

و همیشه چیزی که اون طرف رودخونه انتظارم رو می‌کشید، درهای باز یه مغازۀ جادویی بود. پناهگاه امنم که من دیگه سراغ شیشه‌هاش نمی‌رفتم. دیگه معتاد معجون‌هاش نبودم. حالا دیگه به خود قفسه‌ها، به در و دیوارهای مرمری و سفیدش، به مشتری‌های دیگه، به مغازه‌دار مهربونش که در چشمم از محترم‌ترین آدم‌ها بوده و هست و خواهدبود، به گرد اکلیلی بنفش رنگ محبت و مهربونی که توی فضاش پخش شده‌بود اعتیاد داشتم. 

 

اونجا با آرامش نفس می‌کشیدم و خیالم تخت بود که این مغازه همیشه ته رودخونه‌ست، همیشه درش به روم بازه. اما الان ساعت 03:03 نیمه‌شبِ جولایه. من سخت نفس می‌کشم چون دوباره راه گلوم بسته‌ست و دارم مثل دیوونه‌ها به هر شیشه‌ای که به دستم می‌رسه چنگ می‌زنم و اون رو توی کیفم می‌ریزم. حس این رو داره که دارم از مغازۀ جادوییم دزدی می‌کنم. اما من فقط می‌خوام نگهش دارم. می‌خوام به تنها چیز امنی که توی این دورۀ سخت برام مونده چنگ بزنم و سعی کنم نگهش دارم... اما می‌دونم که تصمیم آسونی برای ددی نبوده. پس سعی می‌کنم دست‌هام رو عقب نگه دارم. به چنگ زدن به شیشه‌ها و نگه داشتنشون پیش خودم اکتفا می‌کنم.

 

از کامنت‌ها کلی اسکرین‌شات دارم و اینکه می‌دونم در نهایت این تنها دارایی من از پناهگاه روحمه جوری غمگینم می‌کنه که برای افسرده بودن برای باقی عمرم به هیچ اتفاق بد دیگه‌ای نیاز ندارم. سه روز دیگه 4ام جولایه و من بعد از این قراره این آهنگ رو حس کنم. همیشه از حس کردن آهنگ‌ها بیزار بودم. ترجیح می‌دم فقط بشنومشون و ببینمشون و بفهممشون. اما حس کردن درد داره. و متأسفانه به نظر میاد من قراره آرزوی بی‌حسی محض و همیشگی رو با خودم به گور ببرم.

 

ممنونم که وجود داشتی. ممنونم که اجازه دادی پیدات کنم. ممنونم که درهات بدون هیچ تبعیضی به روی من و بقیه باز بود. ممنونم که از سایه‌های خودم نجاتم دادی و ممنونم که گذاشتی دوست‌های جدید پیدا کنم. ممنونم که بهم دنیاهای دیگه رو نشون دادی و این شجاعت رو بهم دادی که دنیاهای خودم رو با دیگران به اشتراک بذارم. برای اینکه خون و اشک‌هام رو توی شیشه‌های قشنگ جمع کردی و توی قفسه‌های زیبا و پیچیده‌شده در پیچک‌های رزت چیدی ممنونم. برای اینکه گذاشتی بخشی ازت باشم ممنونم.

 

ممنونم و بااینکه هنوز هم مطمئن نیستم واقعاً براش آماده باشم، برای خداحافظی باهات برمی‌گردم.

Salutation the Haven of My Soul Q. Moon
Q. Moon Monday, 30 June 2025، 02:26 AM

Salutation the Haven of My Soul

 

درود، پناهگاه روحم

 

من هیچ‌وقت اهل سالگرد و ماهگرد و... نبودم. همیشه توی به یاد آوردن تاریخ‌های مهم ضعیف بودم. کسایی رو هم به‌خاطر این ضعف روانیم رنجوندم چون تولدشون رو فراموش کردم. وقتی بحث چیزهایی مثل سالگرد می‌شه، تبدیل می‌شم به یکی از آلفاهای سرد فیک‌های کلیشه‌ای که تا سر حد مرگ ازشون متنفرم. به‌خاطرش از خودم هم متنفرم. مخصوصاً وقتی روز تولدم می‌رسه؛ یه سالگرد دیگه، مخصوص خود من!

 

به‌خاطر این موضوع، نمی‌تونم برای هیچ کدوم از اتفاقاتی که در پارگراف‌های بعدی می‌گم هیچ تاریخی تعیین کنم. و به نظرم نیازی هم نیست. این ژورنال احساسات منه؛ و من هیچ‌وقت ایدۀ بستن ارزش خاطراتمون به تاریخ‌ها رو درک نکردم. نمی‌فهمم چرا یه سری عدد روی کاغذی که بهش می‌گیم تقویم علامت می‌زنیم و بعد با توجه به اینکه کدوم اتفاق قدیمی‌تر بوده و چی بیشتر طول کشیده ارزش روانی و احساسی اتفاقات رو تعیین و با هم مقایسه می‌کنیم.

 

راستش خودم مطمئن نیستم چی دارم می‌گم. ولی فکر کنم منظورم اینه که... من نمی‌تونم تنها کسی باشم که زمان با توجه به احساسات براش متفاوت می‌گذره، مگه نه؟ همۀ ما این تجربه رو داشتیم که روزهای زجرآورمون طولانی‌تر از روزهای آروممون باشن. نه؟ اگر کسی روحمون رو لمس کرده‌باشه چه اهمیتی داره که سه سال پیش بوده‌باشه یا پنج سال، و دقیقاً توی چه تاریخ و چه ساعتی؟ اگر زخمی روی قلبمون خراش عمیقی انداخته‌باشه، هر روز هفته و هر هفتۀ ماه و هر ماه سال اونجاست، نه فقط توی روز سالگرد چاقو خوردن قلبمون. این فلسفه که توی این سالگردها به اون آدم مهم نشون می‌دیم که از بودنش توی زندگیمون قدردان و متشکریم و چیزهایی از این قبیل... ولی اگر باقی 364 روز سال رفتارمون جوری باشه که احساس نکنه بودنش ارزشی داره، اون یه روز بیشتر شبیه یه رفع تکلیف از روی زور و اجبار به نظر می‌رسه؟

 

نمی‌دونم. امشب تقریباً هیچی نمی‌دونم. چیزهای خیلی کمی می‌دونم. یکیش اینه که تمام چیزهایی که بالاتر گفتم ممکنه به‌خاطر کمبودها و ضعف‌های احساسی خودم باشه. چیز دیگه‌ای که می‌دونم اینه که این پست رو برای صحبت دربارۀ اون ضعف‌ها درست نکردم. پس همینجا این بحث دوست‌نداشتنی رو خاتمه می‌دم و می‌رم سراغ موضوع اصلی این پست، چیز دیگه‌ای که می‌دونم: من برای خداحافظی با پناهگاه روحم آماده نیستم، ولی چاره‌ای جز بدرود گفتن هم ندارم.

 

مطمئن نیستم فقط به‌خاطر این موضوع باشه، ولی هنوز شروع نکرده ته زبونم سنگینه، انگار یه قلوه سنگ افتاده ته حلقم. با هر دم، مانیتور یه کم تار می‌شه و با هر بازدم اشک‌ها برمی‌گردن عقب و دوباره واضح می‌بینم. این روزها دلایل زیادی برای اینجوری شکستن توی تنهایی اتاقم دارم. اونقدر که بعضی شب‌ها بدون اینکه بدونم برای چی، می‌شکنم. اما الان دلیل اصلیم از دست دادن یه پناهگاه عزیزه (باورم نمی‌شه می‌خواستم این سه جملۀ آخر رو پاک کنم چون دلم نمی‌خواد با چنین چیزهایی برای خودم ترحم بخرم. خودت رو جمع کن. ما با هم دربارۀ سانسور کردن افکارمون توی سیانیکل صحبت کرده‌بودم؛ این کار رو نمی‌کنیم. همه چیز رو می‌ریزیم بیرون. این ژورنال منه. احساسات منه. منِ بدون ماسکی که جلوی آینه ایستاده. به درک اگر این فکرها و احساسات توی سایه افتادن. اون‌ها هنوز هم بخشی از اون آدم جلوی آینه‌ان، چه دوستشون داشته‌باشی چه نه).

 

خیلی خب. لعنت به همه چیز. از اول شروع می‌کنم. اولین باری که توی اینترنت سرچ کردم «فن فیکشن بی تی اس» باید پاییز 1400 می‌بود. این تاریخ گنگ و کلی رو یادمه چون تازه وسیله جمع کرده‌بودم و رفته‌بودم خونۀ خاله‌م. دلیل؟ پشت کنکوری بودم و باید درس می‌خوندم. خاله‌م هم معتقد بود که وقتی اونجا باشم، حواسش بهم هست که تنبلی نکنم و درس‌ها رو پشت گوش نندازم و وای‌فای خونۀ اون‌ها سرعت بالاتری داشت که برای کلاس‌های فوق مهمی که برداشته‌بودم مناسب بود. درست به همون اندازه‌ای که اون‌ها می‌خواستن موفقیت من رو توی کنکور تجربی ببینن، منم دوست داشتم رضایت و افتخار اون‌ها با دیدن موفقیتم رو ببینم. پس بدون شکایت کیف جمع کردم و از اتاق عزیزم جدا شدم؛ بااینکه همیشه راه و روش خودم رو توی کارها ترجیح می‌دم، به اصرار خاله‌م یه مشاور تحصیلی گرفتم تا برام برنامه تعیین کنه.

 

یه اتاق برای خودم داشتم که هیچ وسیله‌ای که ممکنه حواسم رو پرت کنه توش نبود. یه تخت تک‌نفره، میز تحریر و میز توالتی که به جز چندتا شیشه عطر چیز خاصی روش نبود. دیوارها کاغذ دیواری با راه راه ظریف شیری و صورتی پاستلی داشتن که عاشقش بودم. فقط یه ساعت دیواری چوبی و پاندول‌دار به از دیوارها بود که اون رو هم بعد از رسیدن من اونجا زده‌بودیم تا من حواسم به ساعت درس‌هام باشه. گوشیم رو باید تحویل می‌دادم چون خاله‌م می‌خواست مطمئن شه حواسم پرتش نمی‌شه؛ شرط اول تمرکز خارج کردن همۀ عوامل حواس‌پرتی از کادره. توی بازه‌های استراحت بین درس‌هام و شب‌ها بعد از تمام شدن برنامه‌م می‌گرفتمش، گزارش می‌دادم و بعد می‌تونستم با خیال راحت هر کاری می‌خوام باهاش بکنم. در کل، توی یه خونۀ پر از آرامش و بدون سروصدای اضافه بودم و کاملاً توش راحت بودم، هر چی نباشه داریم راجع‌به خونۀ خاله حرف می‌زنیم ها!

 

خلاصه که برای درس خوندن جای بی‌نظیری بود. خانواده‌م هر چند روز یه بار می‌اومدن اونجا و منم آخرر هفته‌ها برمی‌گشتم یه سری به خونه می‌زدم. برنامۀ درسی هم ساده بود. مشاور یه جدول هفتگی ارسال می‌کرد که توش همه چی تعیین شده‌بود: اینکه از چه ساعت تا چه ساعتی باید چه درسی بخونم؛ کدوم مبحث رو باید کار کنم؛ چه تعداد تست باید ازش بزنم. در نهایت هر شب یه گزارش از اینکه چقدر طبق برنامه پیش رفته‌بودم و تعداد تست‌های درست و غلطی که زده‌بودم می‌فرستادم و مشاورم بررسی می‌کرد تا ببینه توی چه وضعیتم. به شکلی دلسردکننده، من خیلی زود به مرحله‌ای رسیدم که مشاورم معتقد بود دارم کند پیش می‌رم و «از بقیه عقبیم». ممکنه بعضی‌ها با خوندن چنین چیزی چشم بچرخونن که این چه فکریه و... . ولی واقعیت اینه که کنکور واقعاً یه مسابقه‌ست، با استانداردهای سخت برای تعیین برنده؛ و بله، برنده و بازنده وجود داره. از همۀ کسایی که ممکنه با این حرف دلسردشون کرده‌باشم عذر می‌خوام. شاید برگردم و این تیکه رو ادیت کنم. شاید هم نکنم.

 

به هر حال. برنامه سنگین‌تر شد. حالا باید سریع‌تر پیش می‌رفتم تا بتونم خودم رو به بقیه برسونم و بعد ازشون جلو بزنم. برنامه این بود. ولی من کشش اون برنامه رو نداشتم. اگه می‌تونستم با اون سرعتی که مشاور ازم انتظار داشت درس بخونم که اصلاً عقب نمی‌افتادم، می‌افتادم؟ حالا ازم انتظار داشتن حتی سریع‌تر از اون بخونم تا بتونم عقب‌افتادگی‌ها رو هم جبران کنم. نتیجه‌ش دقیقاً برعکس چیزی بود که مشاور «مطلوب» می‌دونست. به جای اینکه بزنم جلو، بیشتر و بیشتر از برنامه‌ای که برام تعیین می‌شد عقب افتادم. چند باری توی تماسی که برای گزارش کلی هفتگی داشتیم از مشاورم خواستم برنامه رو سبک کنه. بار چهارم می‌خواستم خودم رو خفه کنم. احساس احمق و بی‌مصرف و ضعیف بودن می‌کردم. همه‌ش چشمم به اون ساعت دیواریه بود. «زود باش، فقط 50 دقیقۀ دیگه تا تموم کردن این دو تا گفتار زیست وقت داری»، «لعنتی. چرا این چندتا فرمول شیمیایی و خواصشون رو نمی‌تونی حفظ کنی؟ داره تمام وقتت رو می‌گیره»، «ساعت هشت فاکی شبه و از سه تا بخش فیزیکی که توی برنامه بود فقط تونستی دو بخش رو بخونی و تست‌های یکیش رو بزنی. واقعاً آفرین!» و هزارتا چیز این مدلی.

 

به اعتقاد خودم، از همون زمان بود که روی صدای ساعت حساس شدم. صدای تیک تاک روانیم می‌کنه. یه زمانی دوست داشتم دکور اتاقم رو که عوض کردم، چندتا ساعت دیواری بگیرم که هر کدومشون زمان یکی از شهرهای موردعلاقه‌م توی دنیا رو نشون بده (اون زمان شهرهای توی لیستم شامل شاهین‌شهر، توکیو، مادرید و میلان بود). اما وقتی بعد از اون کنکور برگشتم خونه، دیگه هیچ ساعتی توی اتاقم نگه نداشتم. ساعت رو میزیم رو خیلی دوست داشتم، ولی وقتی موقع بازی پسرخالۀ دو ساله‌م شکست، نه تعمیرش کردم نه جایگزین. فقط انداختمش دور. چند سالی هست که ساعت مچی‌هام باتریشون تمام شده و نبردمشون برای تعویض باتری. فقط برای استایل ازشون استفاده می‌کنم.

 

اصل برنامۀ درسی از ساعت 8 صبح تا 8 شب بود. ولی به جایی رسیدیم که مشاور گفت اگر نتونسته‌بودم برنامه رو تمام کنم، اشکال نداره بیشتر از اون تایم ادامه بدم. تا جایی که می‌تونستم ادامه می‌دادم تا به برنامه برسم. بیشترین حدش تا ساعت 10 بود. بیشتر از اون واقعاً نمی‌تونستم چون باید می‌خوابیدم که صبح بعد به موقع بیدار شم و شروع کنم. انتظار می‌رفت اینجوری اوضاع بهتر شه، ولی نشد. درسته که می‌رسیدم چیزهای بیشتری رو به برنامه برسونم، اما کیفیت کارم به‌خاطر خستگی اومده‌بود پایین، حتی با اینکه تعداد استراحت‌های کوتاه بین درسیم رو بیشتر کرده‌بودم تا مغزم آب روغن قاطی نکنه. تعداد تست‌های غلطم که قبلاً توی 50 تا تست، بیشتر از 5 نمی‌شد، رسید به 10-12 تا. فکر کنم مشخص باشه که مشاورم از موضوع راضی نبود.

 

هر آخر هفته از مباحثی که باید اون هفته می‌خوندم توی یه سایتی که مشاورها بهش دسترسی داشتن و آزمون رو تعیین می‌کردن امتحان می‌دادم. اینطوری مشخص می‌شد عملکرد کلی چطور بودده و برای هفتۀ آینده، اول روی ضعف‌هام توی مباحث قبلی کار می‌کردم. یه بار بعد از یکی از این آزمون‌ها، توی تماس آخر هفته، مشاورم خواست با خاله‌م هم صحبت کنه. خاله‌م رفت توی آشپزخونه و منم موندم توی اتاق تا وانمود کنم برام مهم نیست. اما چسبیده‌بودم به در و سعی می‌کردم صدای لعنتی پاندول ساعت دیواری رو نادیده بگیرم تا شاید بتونم چیزی بشنوم. اما بیشترین نتیجه‌ای که گرفتم، تشخیص «آره»، «درسته»، «متوجهم»، «من حواسم هست، همه چیز رو طبق برنامه انجام می‌ده و کلاس‌هاش رو می‌ره» از طرف خاله‌م بود. مشخصه که اصل موضوع از اون طرف خط گفته می‌شد که من نمی‌تونستم بشنوم. احساس استنلی پاینز رو داشتم توی قسمت 12 فصل 2 انیمیشن آبشار جاذبه، وقتی پدر و مادرش توی دفتر مدیر بودن و اون پشت در گوش ایستاده‌بود و می‌شنید که مدیر می‌گه اون هنر بکنه بتونه دبیرستان رو تمام کنه. فکر کنم بهتره این قسمت رو با گفتن اینکه حس مزخرفی بود ببندم.

 

ترتیب محض اتفاقات رو یادم نمیاد. ولی اگه قرار بود این رو به شکل یه فیک بنویسم، می‌گفتم جایی بین این تماس -که خاله‌م هیچ‌وقت نگفت توش چه حرف‌هایی رد و بدل شده- و تماسش با اون یکی خاله‌م بود که اولین قدم رو توی راه فرار از برنامۀ مشاور برداشتم. تازه یکی از درس‌ها رو تمام کرده‌بودم و می‌خواستم از اتاق برم بیرون. ولی اسم خودم رو که شنیدم صبر کردم. گوش وایسادن چیزی نیست که بهش افتخار کنم؛ ولی به نظرم خیلی‌ها وقتی اسم خودشون رو اتفاقی بین مکالمۀ دو نفر دیگه بشنون کار مشابهی می‌کنن. نمی‌دونم و یادم نمیاد دقیقاً چی می‌گفتن، تنها چیزی که یادمه یه جملۀ ساده بود که یه چیزی رو توی سینه‌م شکوند؛ و نه، اون چیز قلبم نبود. احتمالاً یه جور امید بود، احتمالاً ذوقم برای دیدن افتخار اون‌ها نسبت به خودم بود، احتمالاً یه بخش کوچک -خیلی خیلی کوچک- از کریستال تمایلم به دختر خوب و مطیع بودن بود. «بعضی روزها یه‌کم تنبلی می‌کنه ولی فعلاً خوب داره پیش می‌ره».

 

بی‌خیال بیرون رفتن از اتاق شدم. اولش خیلی سمج سعی کردم همزمان با گریه به درس خوندن ادامه بدم، چون یه نقاشی بچگانه و ساده به میز چسبونده‌بودم که دقیقاً احساس اون زمانم به کل زندگیم بود. هنوز هم دارمش، الان که دارم این رو می‌نویسم، نقاشی بیچاره‌م تک و تنها توی یه اتاق که واقعاً می‌شه با متروک توصیفش کرد، تک و تنها به دیوار کنار تختم چسبیده. همون نقاشی‌ای که اول همین پست آپلود شده. نوشتۀ روش همچین معنی‌ای می‌ده: «همه چیز من رو می‌ترسونه ولی باز هم انجامش می‌دم. احتمالاً با سرعت خیلی کم، در حال گریه کردن. اما این هنوز هم تلاش حساب می‌شه». فکر کنم معلوم باشه که چرا قسمت «احتمالاً با سرعت خیلی کم» اولین چیزی بود که توی اون موقعیت توجهم رو جلب کرد :)

 

به‌هرحال، نتونستم و بی‌خیال شدم. اون شب فقط گریه کردم و نرسیدم بقیۀ برنامه رو کامل کنم. اما از اینکه دوازده ساعت درس خوندنم کافی نبود و هنوز عقب بودم بیزار بودم؛ از اعتراف کردن شبانه به اون موضوع هم همینطور. فکر کنم اون اولین باری شد که شب به مشاور گزارش دروغ دادم و به شکل احمقانه و همزمان تمسخرآمیزی آسون بود. فقط کافی بود جلوی هر درس سه تا عدد رندوم بزنم: تعداد تست‌های درست، تعداد تست‌های نزده، تعداد تست‌های غلط. تازه کنترل اینکه وانمود کنم درصدم چقدر شده هم دست خودم بود. دفعۀ بعدی که رفته‌بودم خونه، یه تبلت قدیمی رو از اعماق کشو بیرون کشیدم که حتی خودم هم فراموش کرده‌بودم هنوز دارمش، چه برسه به بقیه. واقعاً امیدی به روشن شدنش نداشتم چون قبلاً یه دور خرد شده‌بود. وقتی شد، واقعاً حس معجزه داشت.

 

قایمکی بردمش خونۀ خاله‌م. تازه فهمیدم اینکه خاله‌م هیچ‌وقت بی‌دلیل نمیاد توی اون اتاق تا مبادا تمرکز من رو به هم بزنه چه نعمتیه. یه سال قبل از اون خودم شروع کرده‌بودم سناریو و فیکشن نوشتن ولی همه‌ش در حد تفریح خیلی آبکی بود و هیچ کدوم کامل نشدن. هرچند که واقعاً دارم به کامل کردن اولین فیکشنم، مثلث مهتاب فکر می‌کنم. بگذریم. زیاد فیکشن نخونده‌بودم و اون‌هایی که خونده‌بودم هم همگی فایل‌هایی بودن که دوستم از قبل ذخیره داشت و فلشش رو بهم قرض داده‌بود. هیچ ایده‌ای نداشتم از کجا باید فیکشن جدید گیر بیارم. پس با کلی تردید رفتم توی اینترنت و ساده‌ترین چیزی که می‌شد رو سرچ کردم: فن فیکشن بی تی اس. خیلی از شما بهتر از خود من می‌دونین اولین نتیجه‌ای که بالا اومد چی بود :)

 

پای من برای اولین بار به سایت فضایی‌ها باز شد. اون موقع شکل و شمایلش خیلی با الان فرق داشت؛ ولی همیشه به همین زیبایی بود و برای یکی مثل من که آشنایی چندانی با وبلاگ‌های بزرگ و شخصی‌سازی‌شده نداشت، واقعاً باعظمت جلوه می‌کرد. اول پست‌های صفحۀ اول رو زیر و رو کردم. اون پست خوشامدگویی مثل یه فرش قرمز بود که اون روز با عذاب وجدان روش راه رفتم. می‌دونستم باید در حال درس خوندن باشم، ولی دلخورتر و خسته‌تر از اون بودم که کاری که باید رو انجام بدم. بارها، برای مدت‌ها، به دلایل مختلف این ترکیب مرگبار رو تجربه کردم: خستگی و دلخوری. یه جهنم واقعیه.

 

اولش یه کم گیج بودم و نمی‌دونستم باید کجا برم. فیک‌ها و وانشات‌های صفحۀ اول رو خوندم و تازه فهمیدم یه بخشی هست برای فیکشن‌های فول‌شده. رفتم اونجا و هر چی تونستم رو از اولی‌های لیست دانلود کردم و پشت سر هم خوندم. لذت و سبکی اون استراحت خاص واقعاً به تنم چسبید، حتی بااینکه با میزان بالایی حس گناه همراه بود. اعتیادآور بود. با کمال میل ادامه دادم. اونقدر ادامه دادم تا حس گناه کم‌کم ناپدید شد. دست من هم توی فرستادن گزارش‌های جعلی از درس خوندنم سریع‌تر شد. یه روزهایی کلاً درس نخوندم، ولی وانمود کردن بهش رو کنار نذاشتم.

 

یا روی تخت درازکش بودم و سر صحنه‌هایی پاهام رو با هیجان به تشک می‌کوبیدم؛ یا پشت میز نشسته‌بودم و کتاب‌های تست الکی جلوم باز بودن و خودکارهام رو هم مثل همیشه پخش کرده‌بودم تا طبیعی به نظر برسه؛ یا داشتم توی اتاق راه می‌رفتم. هر بار خاله‌م کاری داشت و می‌اومد توی اتاق، بسته به اینکه توی چه حالتی بودم، یه جای خوب برای جاساز تبلت داشتم. مورد اول، زیر تشک یا پشت تخت که حتی اگر خواست بالشت یا پتو رو ببره لو نرم. مورد دوم، لای کتاب‌های تستم چون قطعاً نمی‌شد دید. مورد سوم، پشت آینه یا زیر میز یا زیر تخت. همه چیز برای ادامه دادن به گناهم که بعضی وقت‌ها به نظرم واقعاً گناه نبود فراهم بود.

 

جایی این وسط یه تماسی گرفتیم. کاشف به عمل اومده‌بود که خالۀ مامانم که مثل خالۀ خودم بود -روابط خانوادگی ما یه‌کم تو دور و نزدیک بودن پیچیده‌ست، در کلام نمی‌گنجه. شما به همون «عزیز» و «نزدیک» بودن کفایت کنین- سرطان داره و توی مرحلۀ حساسی هم متوجه شدن. کس زیادی رو نداشت، پس مادرم و مادربزرگم رفتن شهر اون‌ها برای نگهداری ازش توی دوران درمان. خانواده‌م رفتن، خونه‌مون خالی بود و چیزی نبود که بخوام بهش سر بزنم و محض یادآوری بگم، توی اوج کرونا و قرنطینه بودیم و داشت نزدیک یک سال می‌شد که دوست‌هام رو هم ندیده‌بودم. من موندم و مشاوری که نمی‌دونست دارم بهش دروغ می‌گم و سایتی که به‌خاطر پلاس بودن توش به مشاورم دروغ می‌گفتم.

 

فکر کنم اولین باری که رفتم سراغ کامنت‌ها بعد از تمام کردن فصل اول دسپرادو بود. هنوز فصل‌های بعدیش نیومده‌بود که خوندمش. توی سخن پایانی چنین چیزی گفته‌بود که وقتی ایدۀ فیکشن به ذهنش رسید فکر نمی‌کرد خوب از آب دربیاد، ولی از ددی ممنونه که قبول کرد و توی نوشتن بهش دلگرمی داد (حالا شاید یه چیزهایی رو پس و پیش گفته‌باشم. حافظۀ ناقصم رو ببخشید. قسمت مهمش این بود که از ددی اسم برده‌بود). بذارین به یکی از افکار ضایعم اعتراف کنم: یادم اومد که انگار چند جای دیگه هم این کلمۀ ددی رو دیده‌بودم و با خودم فکر کردم یعنی همۀ نویسنده‌ها و خواننده‌های این سایت بیبی‌گرل/بیبی‌بوی تشریف دارن و ددیاشون برای نوشتن کمکشون می‌کنن؟ به این یکی می‌تونین هر چقدر عشقتونه بخندین، کسی رو نمی‌کشم و بهتون حق می‌دم :)

 

خلاصه که رفتم تو کامنت‌ها تا بپرسم ماجرا از چه قراره و با خوندن کامنت‌های بیشتر، تازه فهمیدم چه خبره و ددی کیه. بعدش یه مدتی رسید که بیشتر از اون که فیکشن بخونم، کامنت‌ها رو دنبال کردم. این «ددی» گرامی که همیشه با حوصله و خیلی فان با همه صحبت می‌کرد خیلی زود دلم رو برد. مخصوصاً که همیشه دوست داشتم آدم بانمکی باشم و متأسفانه نبودم، دست‌کم نه توی چت و نوشتار... بیشتر توی دنیای واقعی و رودررو؛ تازه اونجا هم بانمک نبودم، دلقک بودم. ولی ددی بانمک بود. نمی‌دونستم کجای این دنیاست و چطور زندگی‌ای رو می‌گذرونه. ولی اینکه می‌دیدم هر روز که می‌رم توی سایت کامنت‌های جدید رو با جزئیات و سر حوصله جواب داده و پست‌های جدید هست هیجان‌زده‌م می‌کرد. تعهدش به اون سایت و آدم‌هایی که اونجا دور هم جمع کرده‌بود خیلی زود تبدیل به معدود چیزهایی شد که احترام کامل من رو در مدت نسبتاً کوتاه به دست آورد.

 

اولش خودم رو اونجا غریبه می‌دونستم. وقتی به کامنت‌ها نگاه می‌کردم و می‌دیدم که اون‌ها چقدر دوستانه و صمیمی با هم حرف می‌زنم و من اصلاً کسی رو نمی‌شناسم و نمی‌دونم چی باید بگم، احساس می‌کردم دارم قاچاقچی و در خفا توی آرمانشهر زندگی می‌کنم. نمی‌دونم کی بود، زیر کدوم پست بود، با چه کلماتی بود که بالأخره دل رو زدم به دریا و اولین کامنت رو گذاشتم. ولی مطمئنم ددی درست مثل بقیه با من هم به گرمی صحبت کرد، خوشامد گفت و خیالم رو راحت کرد که همه اونجا با زیرشلواری تردد می‌کنن و نیازی به خجالت کشیدن و غریبی کردن نیست :)

 

عاشق اون سایت شدم. هفته‌های طولانی بود که به اتاق عزیز خودم برنگشته‌بودم و رابطه‌م با بعضی دوست‌هام قاراشمیش شده‌بود. اون اتاق راحت که صدای تیک تاک ساعت دیواریش مغزم رو سوهان می‌کشید بارها من رو درحال فروپاشی دید و کنترلی روش نداشتم. حس احمقانه‌ای داشتم که انگار دارم به دیوارهای اتاق خودم که واقعی‌ترین محرم رازها و سایه‌هامن خیانت می‌کنم و گاهی این فکر باعث می‌شد سخت‌تر بتونم گریه‌م رو کنترل کنم (یه شب هم میام و دربارۀ این وابستگی به اتاقم می‌نویسم). خانواده‌م رو هم خیلی وقت بود از نزدیک ندیده‌بودم. جسم و ذهن و قلبم، همزمان و به شکل‌های مختلف، مکان‌ها و آدم‌های امنشون رو از دست داده‌بودن. انگار وسط یه جهنم از دیوانگی بودم.

 

اما این سایت پیداش شذ. این غریبه با مهربونی جوابم رو داد. و خیلی یهویی، خیلی ساده، خیلی شیرین‌تر از اونی که باورکردنی باشه، روحم یه مکان امن جدید پیدا کرد. هر روز و هر شب بهش پناه برد و فراموش کرد که تلاش‌های زیادش برای آدم‌هایی که دلیل اون تلاش‌ها بودن ناکافی به نظر رسیده. من خوندم و حرف زدم و درد و دل بقیه رو دنبال کردم. می‌دونستم یه گنج پیدا کردم. و اون گنج، اون بهشت، اونقدر برام امن بود... که حتی منی که همیشه ترس رها شدن یا طرد شدن یا جایگزین شدن و امثال این‌ها رو دارم، حتی لحظه‌ای به این احتمال که ممکنه یه روزی دیگه این مکان امن رو نداشته‌باشم فکر نکردم~

 

ساعت 02:23 روز 30ام ژوئنه. سینه‌م سنگینه و می‌دونم قراره به‌خاطر اینکه با حس بد می‌خوابم کابوس ببینم. ولی آماده‌م که دکمۀ ذخیره رو فشار بدم، این پست رو آپلود کنم و به تخت برم... تا فردا برگردم و با قلبی سبک‌تر از مکان امنم تشکر کنم.

The Tale of Creation Q. Moon
Q. Moon Tuesday, 24 June 2025، 12:00 AM

The Tale of Creation

 

• Multi-shot •

🌛FULL🌜

 

نویسنده: Querencia

کاپل: جیکوک/ کوکمین × ناممین (برومنس)

ژانر: عاشقانه × فانتزی × کمی انگست × برشی از زندگی × درام × Song Fic

هشدار: ---

محدودیت سنی: 15+

 

🌘دانلود در ادامه مطلب🌒

 

.yami. .yami. عمه ی ساداتتتتتت بی قرارهههههههههه سوی کویینی Stardust✨
Diamond-print💎
۱ ۲ ۳ ---- ۶ ۷ ۸
Made By Farhan