Cialand

[Querencia of Diamonds]
Q. Moon
Q. Moon Friday, 4 July 2025، 04:34 PM

Yours Sincerely, FAZAYIHAA

سلام به فضایی‌های عزیز،

امروز، 4 جولای 2025، روزیه که سایت فضایی‌ها بسته‌شد و تکه تکه‌هاش توی قلب ماها به جا موند.

 

در ادامۀ این پست، می‌تونین نامه‌های کوچک و بزرگ چندتا از فضایی‌ها رو بخونین که برای خداحافظی با سایت نوشتن. حسی که اونجا بهشون می‌داد و چیزهایی که باهاش تجربه کردن.

شما هم اگر دوست داشتین برام نامه‌هاتون رو بفرستین تا اضافه کنم ^^

 

ددی و مونی، ممنونیم که تا امروز فضایی‌ها رو سر پا نگه داشتین و همه جوره مراقب اونجا و ما بودین و این خونواده رو دور هم جمع کردین. امیدواریم هر جا که هستین و هر کاری که می‌کنین، سلامت و موفق باشین.

 

~ با عشق، از طرف یه فن‌فیکشن‌خوان برتر فضایی :)

 

 

خیلی طولانی‌تر از اونن که بشه بهشون گفت نامه، ولی این سه تا پست ژورنالی چیزی بودن که توی چند روز آخر قبل از بسته شدن سایت نوشتم~

[درود، پناهگاه روحم]

[پناهگاه روحم]

[بدرود، پناهگاه روحم]

ممنونم که مغازۀ جادوییم بودی و بهم یه خانوادۀ کوچک دادی.

 

~ سیا، یک فضایی

 

 ×+×+×+×+× 

 

راستش این سایت شاید در واقعیت فقط یه سایتی بود اسم فضاییا.. ولی در باطن، آرامشی بود در دوره هایی که جایی پیداش نکردیم...

خوشی های از ته دلی بود که برامون از اعماقی ترسن قسمت ها بیرون میکشیدش...

پناهی بود که به قصد خلاص شدن از درد هامون توش جا میگرفتیم...

دوست هایی رو ازش گرفتیم و آدم هایی رو شناختیم... که خیلی با ارزش بودن و هستن... و دلیلی دیگه برای لبخند های غم زده شد.... برای زمانی که Fourth of July به گوشمون میخوره :)

 

~ یک فضایی ناشناس

 

 ×+×+×+×+× 

 

حس من:

+مطالب فسیل تر...

- یادمه :)

+ دلم براش تنگ میشه... :)

 

~ یک فضایی ناشناس

 

 ×+×+×+×+× 

 

ددی و مونی عزیزم

تو سخت ترین دوران و شروع کرونا با سایتتون بهم دلگرمی دادید و ازتون ممنونم تقریبا سه یا 4 ساله توی تلگرام تو گپ مونی بودم و شمارو شناختم و بینهایت از خدا ممنونم که شما رو بهم داد

امیدوارم تا همیشه موفق باشید

 

~ یک فضایی ناشناس

 

 ×+×+×+×+× 

 

 

خب... سلام...؟

بیاید از روزی شروع کنم که اون پست رو توی سایت دیدم. منی که تصمیم گرفته بودم تا آخر خرداد بخاطر امتحانام نرم سایت، یه صدایی تو سرم گفت: «حالا برو ببین، اشکالی که نداره، فقط یه نگاه کوچولو بنداز...» که البته اون یه نگاه کوچولو، باعث شد تمام بغض‌هایی که از مدتها قبل تو دلم قایم کرده بودم سر باز کنن و خودشونو بزرگ‌تر و مخرب‌تر نشون بدن...

اون روز بدون اجازه گوشی دستم بود، و با استرس همش منتظر بودم مامانم یهو بپره تو اتاق و بگه: «زودباش تحویلش بده!» و تا آخر اون هفته نتونم برم سرش. با ذوق سایت رو باز کردم چون قرار بود بعد از چند هفته دوباره ببینمش و حتی با اینکه می‌دونستم کیوتی(فقط بذارید از این به بعد اینطوری بگم...) توی خرداد فعالیت‌ها رو می‌بنده، شعف خاصی که برای دوباره دیدنش داشتم غیر قابل توصیف بود!... پست فِستا رو دیدم و دلم غنج زد که آخجون، دوباره از اون متن‌های خوشگلش گذاشته برامون! خوندمش و کلی جیغ بی‌صدا کشیدم بخاطرش. و اومدم که ببینم اون یکی پست چیه... 

تا چند دقیقه‌ی اول ذهنم کار نمی‌کرد که بفهمم چه اتفاقی داره میفته. هی از اول تا آخر حرفاشو می‌خوندم و هی دوباره نمی‌فهمیدمش. بیشتر مثل یه جوک مریض بود برام. می‌دونستم اتفاقی که اجتناب‌ناپذیره افتاده ولی ذهنم قبولش نمی‌کرد، نمی‌خواست قبولش کنه چون محض رضای خدا، انقدر زود...؟ هنوز شش ماهم نشده بود که من داشتم با اون دختر حرف می‌زدم. با توقع چندتا پست خوشگل-موشگل درمورد برگشت پسرا اومدم، و با یه ذهن که درش طوفان ایجاد شده بود و من مثل یه مورچه توش گیر افتاده، با تلاش مذبوحانه‌ای سعی می‌کردم آرومش کنم، گوشی رو خاموش کردم...

و اون لحظه انگار همه‌چیز مثل یه پتک بزرگ خورد تو سرم: «تموم شد هوگو، تموم شد. این‌یکی رو هم از دست دادی...» احساس می‌کردم آواره شدم. احساس می‌کردم کاخی که از آرزو و حس خوب برای خودم ساخته بودم مثل برجای سستی که زمان بچگیم با لگو درست می‌کردم با صدای بلندی خراب شده. احساس می‌کردم تمام زخم‌هایی که با حس اون خونه خوب شده بودن دوباره سر باز کردن و حالا چرکشون داره تمام وجودمو می‌گیره. داشتم مکان امنمو از دست می‌دادم... 

آره، مکان امنمو. مدتها قبل از اینکه حتی تو خود سایت کامنت بذارم به این ترکیب رسیده بودم، بارها تو دلم اینطوری صداش می‌زدم و با لبخند بهش فکر می‌کردم. یه وبلاگ، یه سایت، شده بود عمق دلخوشی‌های دختری به اسم من، و حالا زمانی که می‌خواستم توی تابستون با خیال راحت بشینم و ازش لذت ببرم، متوجه شدم که قراره از دستش بدم... حسش مثل موقعی بود که مادربزرگم یه خونه‌ی تازه ساختن و رفتن اونجا. هنوزم گاهی به خونه‌ی قدیمیشون سرمی‌زنیم، ولی خاطراتی که اونجا بودن هیچوقت تکرار نمی‌شن، هیچوقت نمی‌تونم با یه لبخند بدون غم بهش نگاه کنم و بگم: «وای، چه خاطرات خوبی داشتیم». بزرگ‌ترین ترس زندگیم دست گذاشته بود روی بزرگ‌ترین نقطه ضعفم‌....

می‌دونی کوئرنسیا جان؟ درد اون میخ‌هایی که روحتو زخمی کردن با تمام وجودم حس می‌کنم. هنوزم حس ″می‌کنم″، چون الان می‌دونم که اشکالی نداره براش عزادار باشم، اشکالی نداره براش ناراحت باشم، تا وقتی که باهاش کنار بیام حتی می‌تونم براش گریه کنم، و با وجود بی‌خبری از کیوتی جانمون، فقط به این امیدوارم که حالش خوب باشه... تنها کاری که از دستم برمیاد همینه))

این چندوقت، با صدای توی سرم خیلی بحث کردیم، خیلی دعوام کرد، منم خیلی دعواش کردم. برای چند روز دور فیکشن خوندنم خط کشیدم و گذاشتم کنار. و یه‌بار هم که خواستم چندتا از کارای قدیمی که برای سایت نبود رو باز کنم، دستم خورد روی یکی از فایل‌های خود کیوتی و با دیدن آدرس فضایی‌ها طوری نفسم شکست که گوشی رو پرت کردم روی تخت و فقط ازش دور شدم.

تا یک جولای، جرئت رفتن به سایت رو نداشتم. و وقتی بالاخره چهارشنبه دوم ماه داشتم اسمشو سرچ می‌کردم، دیدم صدای تو سرم داره می‌گه: «نکنه همش یه شوخی بوده باشه؟ نکنه اون فقط می‌خواسته اذیتمون کنه و الان به محض باز کردن سایت یه پست بخوره تو صورتت که ″هاهاها! حال کردید چه نقشه‌ی خوبی کشیدم؟!″» که خب، همچین چیزی نبود. حتی فرداش، و حتی پس‌فرداش، جمعه، چهارم جولای هم همین صدا گوشه‌ی ذهنم اکو می‌شد و با همین امید واهی چکش می‌کردم... 

بعد از همه‌ی این مدت و همه‌ی فکرهایی که با خودم کردم، از یه چیز مطمئن شدم. اینکه من قرار نیست هیچوقت forth of July رو توی پلی‌لیستم رد کنم، می‌دونم که قراره هر روز و هربار بهش گوش بدم، و می‌دونم که حتی اگر اشک نریزم هم، اون قطرات شفاف یه جایی گوشه‌ی چشمم دنبال هم می‌‌کنن و برای پایین اومدن مسابقه می‌دن. هیچوقت قرار نیست این تاریخ، و کسی که باعث معنادار شدنش شد رو فراموش کنم. قراره زیرلب زمزمه‌ش کنم، درحالی که فقط خودم می‌دونم لبخند روی لبام تا چه حد دردناکه))

در مورد سه‌تا یادداشتی هم که اینجا گذاشتی، بذار فقط بگم با هرکدومشون جدا جدا یه دور کامل گریه کردم و یه‌ذره سنگی که رو سینه‌ی روحم بود سبک‌تر شد))

 

و با آرزوی اینکه دختربچه‌های توی قلبمون از این هم بگذرن و بتونن دوباره بلند بشن،

 

~ هوگو 🍄🍀

 

 ×+×+×+×+× 

 

چهارم جولای...
خیلی دردناکه....
چهارم جولای روزیه که خیلی ها مثل من خونه ی دومشون رو از دست دادن🖤
چهارم جولای روزیه که من اواره شدم ...
هیچ وقت یادم نمیره... روزی که سایت رو پیدا کردم انقدر خوشحال بودم که فقط خدا میدونست،چون از نظر خودم یه سایت پر از فیک پیدا کرده بودم! ولی کم کم که گذشت دیدم وای خدایا اینجا اصلا یه سایت معمولی نیستش،بلکه یه سایته که تمام ریدر ها و رایتر ها مثل یه خانواده میمونن و انقدر با هم صمیمین که خدا میدونه!
اونجا خونه ی من بود ، خونه ای که توش همه روزای تلخ و شیرینی داشتیم اما هیچ وقت تسلیم نمیشدیم...
خونه ای که هیچ وقت توش جنگ و دعوا نبود و صمیمیت توش فراوان بود و همیشه با اغوشی گرم و باز و صمیمی پذیرای عضو جدید بود...
در آخرپر میخوام تشکر و خداحافظی کنم از تمامی نویسنده ها ، ریدر هایی که تبدیل به دوستای صمیمیم شدن و ددی... بنیانگزار خونه ی خانواده فضایی ها....
ممنونم که منو به عنوان یه عضو از خونواده فضایی ها قبول کردین...
آره،اونجا خونم بود... خراب شد... ولی هیچ وقت قرار نیست از یادم بره...

~ یونا،عضو کوچکی از خانواده ی بزرگ فضایی ها

 

 ×+×+×+×+× 

 

اون چند هفته هر وقت یادش می افتادم و با خوندن دوباره پیام هیونگ اونقدر گریه مبکردم که نفس کشیدن سخت بود،من هر روز سایتو چک میکردم و اون روز باخودم داشتم فکر میکردم چرا خبری از دد نیست بزار زیر دوسه تا از فیکایی که خوندم و یادم رفته براشون کامنت بزارم نظرمو بگم ،یه عالمه پیام نوشتم فقط با امید اینکه یه جواب مثل همیشه از ددی بگیرم ،بدونم حالش خوبه سلامته،یه چیزی...حالا هرچی که میخواست باشه،

نمیدونم شما هم اینجوری بودید یا نه ولی همه حرفای دد به طرز صممیی و خالصانه ای دوست داشتنی بودن ،اصلا فقط کافی بود بشینی جواباشو به کامنتای بقیه بخونی تا حالت خوب شه،جدن امیدوارم میتونستم واسش جبران کنم این حس خوبو...

و بعدش با اون پیام باور ناپذیر مواجه شدم،تا دور دوم که میخوندمش هنوز دنبال یه اثری از شوخی بودم،ولی تف به این زندگی ،خیلی وقته جدیت اینجور حرفا رو شناختم...

داشتم رو خودم کار میکردم اگه دوستام منو ترک کردن نشکنم برام مهم نباشه و هرچیزی از این دسته و شبیه به این واژه ها،میدونید یکی خیلی رک باهام حرف زد و به نظر خودم زیادی ضعیف به نظر رسیدم ولی خب در رابطه با چهارم جولای تو قوی ترین حالت ممکن شکسته بودم،طی خوندن پیام تک تک بچه ها فهمیدم اونجا واسه همه مون یه مکان امنه...

خب،شاید بود...ولی شاید وقتی تونستیم کنار بیام و دیگه با یاد اوریش ساعت ها گریه نکردیم،شاید اون موقع بازم اونجا مکان امنمون باقی بمونه،بدون خود صاحبخونه:(

مجیک شاپ بدون صاحبخونه ولی چه فایده داره...

به معنای واقعی کلمه شاید حتی هنوز اونقدر کنار نیومده باشم فقط در کدیم که میتونم نامه خودمو به اینجا اضافه کنم ،شاید خوندیش ددی؟⁦:)

و اگه داری اینو میخونی میخوام هرجایی که هستی از ته دلت بخندی و شاد باشی،در کنار عزیزانت و همیشه موفق باشی تو هر مسیری که قدم میزاری و بهترین خودت باشی،همیشه برای من یه فرد تحسین برانگیز باقی میمونی.

درست همونطور که جونگکوک نامجونی هیونگشو تحسین میکنه ..

نمیدونم الان لبریز شدم از احساسات و یه هو اینجارو باز دیدم و یادم افتاد من ناممو ننوشتم،درواقع دوبار طومار نوشتم ولی خب بزار ابنجا هم یه چیزی بگم،،

درنهایت نهایت نصف حرفامو میخورم ،چون میدونی دلم نمیخواد یکی اینجا با خوندن نامه منم باز بغض کنه،کلا خوشم نمیاد کار یکنم کسی گریش بگیره پس،هرکی که هستی ،هرکجا که هستی و داری اینو میخونی،زود باش ببینم اگه اشکی داری زود پاکش کن،افرین دختر/پسر خوب ،نازی نازی ،

~مخلص شما،استارداست،تک ستاره سیالند،کسی که یه بار با هزار تا اسم برای فیکای مورد علاقش تو فضاییا کامنت گذاشت و دوسه روز بعدش ددی خیلی ریلکس اومد گفت بچه ها من میدونم بعضیا که با هزار تا اسم میان مشخصاتشون کیه و ابنا،خواستم بازم ازت عذر بخوام دد من قصدم خیر بود و بعد از اونم تکرارش نکردم .(و یه ستیزن فسیل شده که با بسته شدن بلاگ ستی از هم پاچبده شد چون منتظر بودم امگا سیتی تموم شه بخونمش و همچنین سر هر پارت فصل چهار این امکان نداره خودمو جر دادم😭🤡)✨

 

~ استارداست

 

 ×+×+×+×+× 

 

Stardust✨ .yami. Yoona هوگو🍄
🌊آخرین کامنت‌ها :
این پایین ۴ کامنت هست💬
  • Stardust✨
    15 August 25، 23:56
    Stardust✨
    بخش‌هایی از این نظر که با * مشخص شده، توسط مدیر سایت حذف شده است

    *** *** **** ** *** *** *** ****** * ** ***** ****** **** ***** ****** **** ****** ** *** ***** *** ****** ** *** ***** ** ****** * *** *** ****** ***** *** ****** *** **** ** ** **** **** *** **** ** ** ***** *** ***** * **** **** ****** ***** ***** ***** *** *** ***** **** ***** *** ** **** ***** ** **** *** ***** ** *** ***** ****** **** **** ********* *********** **** ** ******* *****

    ******* *** ** ******* ***** ** ** *** *** ***** ** ** *** ***** * ******* ** **** ****** **** ***** *** **** *** ***** ******* ** ******* **** ***** ** **** *** ****** ******** ******** **** ***** *** *** ** *******

    * **** ** *** **** **** ****** ***** ****** *** *** ** ******** **** ***** ** **** ** **** ******** ** ** *** ***** ***** **** **** ****** **** ** *********

    ***** ** **** *** ****** *** ****** *** *** **** ***** **** *** ***** * ****** ** *** **** * **** ** *** **** ********** *** **** ** ***** *** ** * ** *** **** ***** **** ** *** ***** *** ** ** ***** ** ***** ***** ** *** **** **** **** ***** ******* ***** **** ** ** *** ** ****** ***** **** *** *** ** **** *******

    ******* ********* **** **** ******* **** **** * **** ** *** ***** **** ** **** *********** *** **** **** ***** **** ****** **** ********** *** **********

    **** *** **** ******** *** ** ***** *******

    ** ***** ***** **** **** *** **** ****** **** ****** **** *** ** **** ** ****** **** ***** ** ***** ***** *** ***** ****** *******

    * *** **** **** ****** ****** ****** ** **** ** ** *** ***** * *** ******* **** ******* * ***** **** **** **** ***** ** *** ****** * ****** **** ********** **** ** ** *** ***** ******* **** *******

    **** ******* ** ******* ******* ******* ***** ***** **

    ******* **** ***** *** ** ******* * ** ** ******* *** **** * **** ***** ** ***** ************* ***** ***** ***** *** ** **** ***** ** ** **** *****

    و خب درنهایت ابننامه میخوام بهت یه چیزی بگم اونی ،اینجا یه تیکه ای از اون مکان امنه ،ازت ممنونم که اینجارو واسم نگه داشتی(واسمون،واسه خودت،اصلارمهم نیست،ولی من از طرف خودم الان دارم ازت تشکر میکنم وگرنه خودشیفته نیستم تصور کنم فقط برا یمنه ولی خب،خوایتم حسمو بدونی،،،)

     

    ******* ***** *** ****** ****** **** ****** *** ******* *** ***** ** ***** **** *** *** *** ******* **** ***** *** **** *** **** ***** ******* ** **** ****** ** **** * **** **** ********** *** ***** *** **** **** *** **** ******** ******** *** ***** **** *

    ***** **************** ***** ********** ** ** *** ** **** ** *** **** ***** **** ***** ** ****** ***** ***** * **** *** **** *** **** ***** **** *** *** ** ** ****** ***** ** ** **** ** *** **** ********* *** * *********** **** *** *** ***** ** ** **** *** *** * *** ** **** ****** ***** *** ** ***** **** *** ** ** **** *** **** *** ** ** ****** ** *** ***** **** **** **** **** ** ****** * ****** ** ** **** *** **** *** ***** ***** ***** ** ********

    پ.ن:ببخشید بابت سست دستی و غلط های تایپیم

  • Q. Moon
    18 August 25، 16:56
    Q. Moon
    قربونت برم من. همه‌مون مثل هم بودیم تو این مورد :(
    واقعاً مجیک شاپ بدون صاحبش، بدون اونی که جادو رو ساخته و می‌فروشه چه فایده؟

    خوشحالم که چنین دیدگاهی به سیالند داری :)
    اینجا هیچوقت مثل فضایی‌ها نمی‌شه. ولی شک نکن که برای همه‌مون نگهش داشتم. برای خودم، برای تو، برای هر کس دیگه‌ای که میاد و میره یا میاد و کفشاش رو درمیاره که دیگه بمونه~ سیالند برای همه‌مونه 3>

    پ.ن: چیزی نبود توش عشقم، یه چندتا از کلمه ها اشتباهی چسبیده بودن به هم فقط اونها رو درست کردم، وگرنه بقیه‌ش رو بدون تغییر گذاشتم :) 3>
  • .yami.
    1 August 25، 14:50
    .yami.

    منتظر منم باش💔واقعا میخوام بنویسم یچیزییی😭

  • Q. Moon
    2 August 25، 16:13
    Q. Moon
    چشم چشمممممم منتظرم بچههه~ T^T
  • Yoona
    29 July 25، 21:58
    Yoona

    چهارم جولای...
    خیلی دردناکه....
    چهارم جولای روزیه که خیلی ها مثل من خونه ی دومشون رو از دست دادن🖤
    چهارم جولای روزیه که من اواره شدم ...
    هیچ وقت یادم نمیره... روزی که سایت رو پیدا کردم انقدر خوشحال بودم که فقط خدا میدونست،چون از نظر خودم یه سایت پر از فیک پیدا کرده بودم! ولی کم کم که گذشت دیدم وای خدایا اینجا اصلا یه سایت معمولی نیستش،بلکه یه سایته که تمام ریدر ها و رایتر ها مثل یه خانواده میمونن و انقدر با هم صمیمین که خدا میدونه!
    اونجا خونه ی من بود ، خونه ای که توش همه روزای تلخ و شیرینی داشتیم اما هیچ وقت تسلیم نمیشدیم...
    خونه ای که هیچ وقت توش جنگ و دعوا نبود و صمیمیت توش فراوان بود و همیشه با اغوشی گرم و باز و صمیمی پذیرای عضو جدید بود...
    در آخرپر میخوام تشکر و خداحافظی کنم از تمامی نویسنده ها ، ریدر هایی که تبدیل به دوستای صمیمیم شدن و ددی... بنیانگزار خونه ی خانواده فضایی ها....
    ممنونم که منو به عنوان یه عضو از خونواده فضایی ها قبول کردین...
    آره،اونجا خونم بود... خراب شد... ولی هیچ وقت قرار نیست از یادم بره...

    از طرف: یونا،عضو کوچکی از خانواده ی بزرگ فضایی ها



    پ.ن:ا درود!:) اونی کویینی یونا هستم(یه مرضیه که همیشه خدا باید خودمو معرفی کنم با اینکه اسمم هست) خیلی ممنونم که این پست رو گذاشتی واقعا ممنونم.انقدر به خاظرش ناراحت بودم که نمیتونستم توی اخرین پست خونم پییام بزارم...حداقل اینجا یذره هم که شده میتونم خودمو خالی کنم.
    ها الان یادم افتاد بگم توی خونه من با یه اسم دیگه بودم (شاید الان بگی این کی بوده و اصن همچین فردی با این اسم نیست تو اونجا.بعدشم کامنتام خیلی زیاد نبوده و حتی اگر اسم رو بگم بازم مطمعنا مطمعنا یادت نمیاد! )( درکل قراره یه شروع جدید داشته باشم به عنوان یه فرد جدید!)
    اینجا قراره پناهگاه جدیدم بشه.امیدوارم لحظات خوبی رو با هم داشته باشیم.💜✨
     

  • Q. Moon
    31 July 25، 06:59
    Q. Moon
    پ.ن: پس من آخر پیامات منتظر معرفی همیشگیت می‌شینم🫠
    ممنون از شما که با نامه‌هاتون پرتر و قشنگ‌ترش می‌کنین🥲✨️
    به نظرم اومد لازم باشه، یه سری از بچه‌ها نرسیده‌بودن و فکر کردم شاید دوست داشته‌باشن چیزی بگن و احساساتشون رو خالی کنن کمی
    خوشحالم که به دردت خورده و یه کم آروم‌ترت کرده بچه🫂🦋
    هوم، با چه اسمی؟👀👀👀
    پس امیدوارم سیالند برات جای امنی باشه و از روحت محافظت کنه💎
    منم همینطور گوگولی🥺🦋✨️
  • هوگو🍄
    19 July 25، 07:45
    هوگو🍄

    خب... سلام...؟

    بیاید از روزی شروع کنم که اون پست رو توی سایت دیدم. منی که تصمیم گرفته بودم تا آخر خرداد بخاطر امتحانام نرم سایت، یه صدایی تو سرم گفت: «حالا برو ببین، اشکالی که نداره، فقط یه نگاه کوچولو بنداز...» که البته اون یه نگاه کوچولو، باعث شد تمام بغض‌هایی که از مدتها قبل تو دلم قایم کرده بودم سر باز کنن و خودشونو بزرگ‌تر و مخرب‌تر نشون بدن...

    اون روز بدون اجازه گوشی دستم بود، و با استرس همش منتظر بودم مامانم یهو بپره تو اتاق و بگه: «زودباش تحویلش بده!» و تا آخر اون هفته نتونم برم سرش. با ذوق سایت رو باز کردم چون قرار بود بعد از چند هفته دوباره ببینمش و حتی با اینکه می‌دونستم کیوتی(فقط بذارید از این به بعد اینطوری بگم...) توی خرداد فعالیت‌ها رو می‌بنده، شعف خاصی که برای دوباره دیدنش داشتم غیر قابل توصیف بود!... پست فِستا رو دیدم و دلم غنج زد که آخجون، دوباره از اون متن‌های خوشگلش گذاشته برامون! خوندمش و کلی جیغ بی‌صدا کشیدم بخاطرش. و اومدم که ببینم اون یکی پست چیه... 

    تا چند دقیقه‌ی اول ذهنم کار نمی‌کرد که بفهمم چه اتفاقی داره میفته. هی از اول تا آخر حرفاشو می‌خوندم و هی دوباره نمی‌فهمیدمش. بیشتر مثل یه جوک مریض بود برام. می‌دونستم اتفاقی که اجتناب‌ناپذیره افتاده ولی ذهنم قبولش نمی‌کرد، نمی‌خواست قبولش کنه چون محض رضای خدا، انقدر زود...؟ هنوز شش ماهم نشده بود که من داشتم با اون دختر حرف می‌زدم. با توقع چندتا پست خوشگل-موشگل درمورد برگشت پسرا اومدم، و با یه ذهن که درش طوفان ایجاد شده بود و من مثل یه مورچه توش گیر افتاده، با تلاش مذبوحانه‌ای سعی می‌کردم آرومش کنم، گوشی رو خاموش کردم...

    و اون لحظه انگار همه‌چیز مثل یه پتک بزرگ خورد تو سرم: «تموم شد هوگو، تموم شد. این‌یکی رو هم از دست دادی...» احساس می‌کردم آواره شدم. احساس می‌کردم کاخی که از آرزو و حس خوب برای خودم ساخته بودم مثل برجای سستی که زمان بچگیم با لگو درست می‌کردم با صدای بلندی خراب شده. احساس می‌کردم تمام زخم‌هایی که با حس اون خونه خوب شده بودن دوباره سر باز کردن و حالا چرکشون داره تمام وجودمو می‌گیره. داشتم مکان امنمو از دست می‌دادم... 

    آره، مکان امنمو. مدتها قبل از اینکه حتی تو خود سایت کامنت بذارم به این ترکیب رسیده بودم، بارها تو دلم اینطوری صداش می‌زدم و با لبخند بهش فکر می‌کردم. یه وبلاگ، یه سایت، شده بود عمق دلخوشی‌های دختری به اسم من، و حالا زمانی که می‌خواستم توی تابستون با خیال راحت بشینم و ازش لذت ببرم، متوجه شدم که قراره از دستش بدم... حسش مثل موقعی بود که مادربزرگم یه خونه‌ی تازه ساختن و رفتن اونجا. هنوزم گاهی به خونه‌ی قدیمیشون سرمی‌زنیم، ولی خاطراتی که اونجا بودن هیچوقت تکرار نمی‌شن، هیچوقت نمی‌تونم با یه لبخند بدون غم بهش نگاه کنم و بگم: «وای، چه خاطرات خوبی داشتیم». بزرگ‌ترین ترس زندگیم دست گذاشته بود روی بزرگ‌ترین نقطه ضعفم‌....

    می‌دونی کوئرنسیا جان؟ درد اون میخ‌هایی که روحتو زخمی کردن با تمام وجودم حس می‌کنم. هنوزم حس ″می‌کنم″، چون الان می‌دونم که اشکالی نداره براش عزادار باشم، اشکالی نداره براش ناراحت باشم، تا وقتی که باهاش کنار بیام حتی می‌تونم براش گریه کنم، و با وجود بی‌خبری از کیوتی جانمون، فقط به این امیدوارم که حالش خوب باشه... تنها کاری که از دستم برمیاد همینه))

    این چندوقت، با صدای توی سرم خیلی بحث کردیم، خیلی دعوام کرد، منم خیلی دعواش کردم. برای چند روز دور فیکشن خوندنم خط کشیدم و گذاشتم کنار. و یه‌بار هم که خواستم چندتا از کارای قدیمی که برای سایت نبود رو باز کنم، دستم خورد روی یکی از فایل‌های خود کیوتی و با دیدن آدرس فضایی‌ها طوری نفسم شکست که گوشی رو پرت کردم روی تخت و فقط ازش دور شدم. 

    تا یک جولای، جرئت رفتن به سایت رو نداشتم. و وقتی بالاخره چهارشنبه دوم ماه داشتم اسمشو سرچ می‌کردم، دیدم صدای تو سرم داره می‌گه: «نکنه همش یه شوخی بوده باشه؟ نکنه اون فقط می‌خواسته اذیتمون کنه و الان به محض باز کردن سایت یه پست بخوره تو صورتت که ″هاهاها! حال کردید چه نقشه‌ی خوبی کشیدم؟!″» که خب، همچین چیزی نبود. حتی فرداش، و حتی پس‌فرداش، جمعه، چهارم جولای هم همین صدا گوشه‌ی ذهنم اکو می‌شد و با همین امید واهی چکش می‌کردم... 

    بعد از همه‌ی این مدت و همه‌ی فکرهایی که با خودم کردم، از یه چیز مطمئن شدم. اینکه من قرار نیست هیچوقت forth of July رو توی پلی‌لیستم رد کنم، می‌دونم که قراره هر روز و هربار بهش گوش بدم، و می‌دونم که حتی اگر اشک نریزم هم، اون قطرات شفاف یه جایی گوشه‌ی چشمم دنبال هم می‌‌کنن و برای پایین اومدن مسابقه می‌دن. هیچوقت قرار نیست این تاریخ، و کسی که باعث معنادار شدنش شد رو فراموش کنم. قراره زیرلب زمزمه‌ش کنم، درحالی که فقط خودم می‌دونم لبخند روی لبام تا چه حد دردناکه))

    در مورد سه‌تا یادداشتی هم که اینجا گذاشتی، بذار فقط بگم با هرکدومشون جدا جدا یه دور کامل گریه کردم و یه‌ذره سنگی که رو سینه‌ی روحم بود سبک‌تر شد))

    می‌دونم، می‌دونم، حرفام واقعا طولانی بودن و غم هم خوندن یه متن طولانی رو سخت‌تر می‌کنه، حتی اگر دوست نداشتی تاییدش نکن که اینجا نمونه، ولی جدا نیاز داشتم همه‌ی این حرفا رو با یه نفر که می‌فهمه بزنم؛ و ممنونم ازت.

    اینم می‌گم و می‌رم. من احتمالا دیگه از این به بعد با این اسم و حتی شاید با این ایمیل نیام، ممکنه چند روز دیگه ببینید یهو یه نفر با یه اسم دیگه اومده و خیلی رااااحت سلام علیک می‌کنه، اگر اینطور شد یه نگاهی به کنار اسمش بندازین، اگر قارچی بود، یعنی منم! راستش هنوزم مطمئن نیستم بخاطر این تصمیم، و شاید به‌نظر زیادی احساسی بیاد، ولی من با هوگو تجربیات سختی داشتم و به‌نظرم رفتن کیوتی آخرین ضربه برای شکستن شیشه بود. امیدوارم که این ناراحتت نکنه کوئرنسیا جان=⟩

    از ته دلم ممنونم که هستی. وقتی می‌خوام مثل همیشه کامنتمو تموم کنم یه گوشه‌ی دلم یه آدم کوچولو نشسته و زانوهاشو بغل گرفته و بی‌صدا اشک می‌ریزه، ولی شاید بهتره بذارم این باقی بمونه.

    مثل همیشه، ضمن عرض احترام خدمت قلب دوست‌داشتنیت که هستی و با بودنت ما هنوز تنها نیستیم،

    و با آرزوی اینکه دختربچه‌های توی قلبمون از این هم بگذرن و بتونن دوباره بلند بشن،

    هوگو 🍄🍀

  • Q. Moon
    23 July 25، 09:58
    Q. Moon
    هوگوی قشنگم، نامه‌ت رو به پتس اضافه کردم :)
    و باید بگم یه دور دیگه با خوندنش بغضم گرفت. خیلی متنت قشنگ بود، خیلی احساسی بود. میشد حسش کرد. دست‌کم فکر می‌کنم خود ماهایی که توی سایت کنار هم بودیم و حس کمابیش مشترکی به اونجا داشتیم و یه وابستگی روانی کوچیک بهش داشتیم می‌تونیم خیلی خوب حرف هم رو بفهمیم

    نه، عشقم. برای چی تأیید نکنم؟ نامه به این قشنگی نه فقط توی کامنت‌ها که توی پست اصلی و هر جایی که بشه باید باشه!
    اینا احساساتتن. باید دیده شن، شنیده شن و حس بشن. احساسات برای سرکوب کردن نیستن. برای تجربه کردنن.

    بچه :(( ناراحت نمی‌شم قشنگم. فقط می‌خوام اینجا براتون جای راحتی باشه. اگه قراره راحت باشین، باید با هر اسم و هویتی باشین که فکر می‌کنین خود واقعیتونه و باهاش اوکی‌ترین 3>

    می‌گذرن و بلند می‌شن و همیشه یه قلعۀ کوچک از این سایت گوشۀ دل‌هامون می‌مونه :) 3>
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Made By Farhan