چالش 10 روزۀ May با خوانندگان فنفیکشن💎
به یه چالش برای همگیمون خوش اومدین، دایمندز ^^
این بار سؤالاتمون نه برای نویسندهها که برای خوانندههای فیکشنه! پس بپرین بیاین «ادامۀ مطلب» که با همدیگه سؤالها رو جواب بدیم~
روز اول
اولینِ اولین فنفیکشنی که خوندی چی بود؟ مختصر معرفیش کن و بگو اون موقع چه حسی بهش داشتی و الان چه حسی داری~
اولینِ اولین چیزی که خوندم راستش فیکشن کیپاپ نبود... یادم نیست واقعاً، فقط در همین حد میدونم که پلتفورمش یا Tumblr بوده یا Quotev و خود فنفیک هم یا انیمهای بوده یا از انیمیشن Total Drama Island (جزیرۀ آرزوها)!
از اونجایی که یادم نمیاد، میخوام اولینِ اولین فنفیکشن کیپاپی که خوندم رو بگم :>
«همنشان» از سیلوربانی که به پیشنهاد دوستم شروع کردم و عاشقش شدم. راستش رو بگم الان جزئیات یادم نمیاد، ولی من همیشه نسبت به اولین تجربههام تو هر چیزی یهجور حساسیت و وفاداری خاص دارم و هنوز هم این فیکشن رو خیلی دوست دارم.
داستان توی دنیایی اتفاق میافته که توش نیمههای گمشده وجود دارن: هر کس با رسیدن به یه سن خاص -16، اگر درست یادم باشه- یه نماد روی مچش ظاهر میشه و کسایی که نیمههای گمشدۀ همدیگه باشن، نمادهاشون مثل همه و همنشان همدیگهن :))
ولی بکهیون نشان نداره! و زندگی بهخاطر این تنهاییای که بهش محکوم شده بهش سخت میگذره و سعی داره باهاش کنار بیاد. بزرگتر که میشه، میره بهعنوان دستیار یه مانگاکای معروف کار کنه: پارک چانیول که یه آدم فوقالعاده برنامهریز، تمیز و مرتب و یکم وسواسی روی منظم بودن و... است.
ژانر کمدیش خیلی بانمک بود و جوری که رابطۀ چانبک کمکم نزدیک و قشنگ شد خیلی دوستداشتنی بود و البته رازهایی دربارۀ نشانها وجود داشت، مثلاً درمورد نشان چانیول و نامزدش (بله، چان وقتی با بک آشنا میشه همنشان خودش رو داشته) که اون زمان من رو سوپرایز کرد~
در کل قشنگ بود و راستش اگر چیزهای فان دوست دارین، کلیشههای معمول کاپل چانبک براتون جذابه و کاپلهای مخالف مثل «گنده و کوچولو» یا «شلوغ و منظم» رو دوست دارین، احتمالاً خوشتون بیاد~
روز دوم
کدوم به اصطلاح «کلیشه»ی داستانی موردعلاقته و زیاد دنبال فیکشنهاش میگردی؟
راستش دقیقاً کلیشۀ داستانی به حساب نمیاد. میشه گفت بیشتر کلیشۀ کاپلیه... ولی ترکیب چانیول جدی/خونسرد/خلافکار با بکهیون شر و شیطون ولی معصوم رو خیلی میدوستم ^^
فیک Signmate که برای روز اول گفتم اینطوری بود... فیکی که بعد از رست میخوام توی تلگرام نقدش رو بذارم هم همینطوره :) کارهای دیگهای هم بوده که حتی اگه با داستان یا موضوعات دیگهش مشکل داشتم، باز هم این بخش چانبکش برام جذاب بوده و ازش لذت بردم~
روز سوم
معمولاً دنبال چیزهای جدید میری یا زیاد برمیگردی قبلیها رو دوباره میخونی؟
اگر جوابت دومیه، بیشترین تعداد دفعهای که یه فیک رو خوندی چند بار بوده؟
من کلاً خیلی سراغ مرور چیزهای قدیمی میرم... کتابی که دوست داشتهباشم رو چند بار میخونم؛ چون به تجربه میدونم که بار هر دوبارهخوانی چیزهایی به چشمم میاد که قبلاً بهش توجه نکردهبودم. یه نکتۀ ریز که بین توصیفات و دیالوگهای دیگه گم شدهبوده و فقط وقتی پایان و یه سری نکتههای دیگۀ داستان رو بدونی متوجهش میشی :)
از این موضوع خیلی خوشم میاد.
درمورد فیکشن هم همین موضوع صدق میکنه دربارهم، فقط با شدت کمتر.
راستش فیکهای خودم رو بیشتر برگشتم دوباره بخونم (البته نه کامل از سر تا ته، فقط یه سری جاها که به نظرم مهم بوده یا نکتهای داشته و....) معمولاً وقتی دارم فیک جدید مینویسم انجامش میدم که یادم بیاد دفعات قبلی چه اشتباهاتی درمورد شخصیتپردازی و داستانسرایی و... داشتم و سعی میکنم تکرارش نکنم تو کار جدید T^T
و اما فیکهای دیگران که اونقدر دوست داشتم که دوباره بخونم: دوتاشون رو که قبلاً نقد کردم:
بعد از اون هم چندتا کار دیگه از بروبچ فضاییها:
[کوالای شیطون] - [آخرین سایرن] - [روباه] - [روزهای خاموش]
و البته یکی دوتا کار که نویسندههاشون یا منتشر نکردن یا آپشو متوقف کردن برای همین فعلاً نمیگم (البته من خوانندۀ ویژه بودم پس فیکا رو جلو جلو خوندهبودم -بله، دارم پز میدم- یوهاهاهااااا)
روز چهارم
اگر خاطرۀ خندهداری با ژانر خاصی داری تعریف کن~
شاید فقط برای خودم خندهدار باشه... ولی برمیگرده به زمانی که برای اولین بار فهمیدن ژانر امپرگ وجود داره :))
تا اون زمان، هیچ وقت، هیییییییییییچوقت، به ذهنم خطور نکردهبود که اصلاً میشه همچین چیزی رو حتی تصور کرد... و خب، اون زمان که تازه فیک خوندنو شروع کردهبودم، اکثراً یکی از دوستهام بهم معرفی میکرد چی بخونم و فیکشن Healer با کاپل کایهون اکسو رو بهم معرفی کرد (متأسفانه الان اسم نویسندهش خاطرم نیست :()
خلاصه که همه چیز خوش و خرم بود. منم پشت سر هم داشتم میخوندم... از مدرسه برمیگشتم و بدو گوشی ورمیداشتم میرفتم سراغش تا اینکه به یه جای خاصی رسید... و خب، میدونین، حتی براش آمادهم هم نکرد :))
یکی از کارکترها نه گذاشت نه برداشت، برگشت یه همچین چیزی گفت «مگه صدای قلب بچهت رو نمیشنوی؟»
آقا، منو میگیم =))))
چند دقیقهای کلاً تو شوک بودم که یعنی چی؟ بچۀ چی، کشک کی؟!
قشنگ یادمه برگشتم چند پاراگراف آخرو چند بار خوندم که بفهمم چیو اشتباه فهمیدم... تا اینکه فهمیدم چیزیو اشتباه نفهمیدم! =)))
جدی جدی باید قیافمو مییدین! هی با خودم میگفتم «نهههههه. نمیشه که آخه! مگه میشه؟؟ خب اینکه رحم نداره. الان بچه کجاش تشکیل شده؟ اصلاً بند ناف به چی وصله؟ چطوری جنین تغذیه میشه؟؟ اصلاً اون اسپرم لامصب با چی لقاح کرده، کجا، چطور؟»
(تازه فکر کنین همون تایم داشتیم تو زیست تولید مثل هم میخوندیم، دیگه واویلا!)
انقدر تو شوک بودم که چند روز ادامۀ فیکو نخوندم.
*عکس*
مثل این میمونه کز کردهبودم گوشۀ تخت، زل زدهبودم به دیوار و سعی میکردم هضمش کنم. بخوام صادق باشم، از ادامهش چیز زیادی یادم نیست. تا قبل از اونو خیلی چیزها یادمه هااا (بااینکه نزدیک 5-6 سال از خوندنش میگذره) ولی از حاملگی به بعد رو نه!
فکر کنم مغزم خاطرات تروما رو پاک کرده T~T
ولی خب بعد از اون شوک باز هم کارهای امپرگ خوندم و بعضیها رو دوست داشتم (البته نه دقیقاً این بخشش رو... راستش نمیدونم هرگز واقعاً با این ژانر کنار بیام. ولی خب...) بههرحال کاش اونطور با این ژانر آشنا نمیشدم :>>
روز پنجم
اگر قرار بود به مدت یک سال توی یکی از فیکهایی که خوندی گیر بیفتی، کدوم رو انتخاب میکردی و چرا؟
خب راستش فیکیه که هنوز کامل نشده، ولی دنیاسازیش رو واقعاً دوست داشتم، برای همین میخوام [چشمها و رایحهها] رو انتخاب کنم.
این فیک هم مثل خیلی کارهای امگاورس، علاوه بر قوانین معمول این ژانر، قوانین خاص خودش رو داره که ترجیح میدم اسم نبرم و پیشنهاد میکنم خودتون برید و ببینید :))
در کل فضای فیک رو دوست دارم، اون دنیایی که در کنار خود ژانر جنایی پررمز و رازآلود کار وجود داره خیلی برام لذتبخشه. یهجورایی اون سیای کنجکاو و یکم کرموی درونم که یواشکی، دور از چشم دیگران، دنبال دردسر میگرده رو قلقلک میده!
و اگر قرار بود درمورد اینکه توش چه شخصیتی باشم هم انتخابی داشتهباشم، دوست داشتم یکی از مأمورها و درگیر پروندۀ دو هلال باشم :))
روز ششم
اوج دورۀ فیکشن خوندنت کی بود؟
سال اول کنکورم :)]
وسط قرنطینه بود و من به دلایلی مجبور بودم خونۀ خالهم بمونم. و واقعاً برای فرار کردن از فشار روانی اون موقعیت و درس و «خیلی عقبی»، «سرعت درس خوندنت پایینه» و... مشاور چه راهی بهتر از فیکشن خوندن؟
اون زمان خودم داشتم روی یه فیکشن کار میکردم که اسمش رو گذاشتهبودم Basorexia (البته الان عوضش کردم و اگر روزی تمام شه، به اسم مثلث مهتاب به دستتون میرسه ^^)
و وقتی گشتم دنبال فیک برای خوندن و بهتر آشنا شدن با حال و هوا و فضای فیکشن و مخصوصاً امگاورس، سایت فضاییها رو پیدا کردم. بقیهش هم که فکر میکنم تجربه و داستان مشترک همهمون باشه~
رفتم به بخش فیکهای فولشده و دونه دونه دانلود کردم و شروع کردم خوندن :)) یادمه اون موارد اول لیست رو حتی بدون انتخاب کردن، فقط دانلود کردم و خوندم. بعد دیدم سبک نوشتار بعضیها موردعلاقهم نیست و کارهای بعدیشون رو رد کردم یا از کار چند نفر خوشم اومدهبود و رفتم سراغ آرشیوشون~
گوشیم توبیخ شدهبود -که خیلی با اون موضوع مشکل داشتم ولی شکایتی هم نمیکردم، میدونستم بیفایدهست- و کسی خبر نداشت تبلتم هنوز سالم و قابل استفادهست؛ قایمکی بردهبودمش پیش خودم. وقتهایی که توی اتاق تنها بودم، تمام مدت باهاش فیک میخوندم. یکی تمام میشد، فوری میرفتم سراغ بعدی. صبح تا شب میخوندم و هر بار هم صدای پا میشنیدم، زیر میز، لای کتابم، زیر بالشت یا هر جایی که دم دست بود قایمش میکردم :))
یادمه حتی کامنتها رو هم میخوندم، از سر تفریح و بیکاری (البته بیکار که نبودم، درس داشتم! ولی ترجیح میدادم کامنتهای سایت رو بخونم تا مراحل تولید شاش تو ملخ!)
طول کشید تا خودم یخم وا شه و شروع کنم کامنت دادن، ولی وقتی دیدم سوهو هیونگ چقدر مهربون و باحوصله جواب میده حتی بیشتر از قبل عاشق فضاییها شدم و دلم خواست خودم هم بخشی از این خانوادۀ بزرگ بشم~
روز هفتم
کدوم فیکه که آرزو میکن حافظهت پاک شه تا بتونی برگردی دوباره از اول بخونیش؟
خب، راستش موقع فکر کردن به این سؤال قشنگ به چشمم اومد که چقدر فیکشنهای کمی خوندم. چون چیز خاصی برای انتخاب کردن نداشتم. دوست داشتم یه کار رازآلود انتخاب کنم، با یه پایان غیرمنتظره که مغزم رو ترکوندهبود و حالا میخواستم اون پایان رو فراموش کنم تا دوباره اون شوک و شگفتی رو از اول تجربه کنم. ولی چنین چیزی ندارم.
اگر بین همین چیزهای معدودی که خوندم قرار به انتخاب باشه، شاید بگم استکهلم (از ایتو هیده). اون لحظههای عاشقانه و قشنگشون رو فراموش کنم و وقتی دوباره میخونم، ندونم چه خبره و باید انتظار چی رو داشتهباشم و با کارهای کوکی دوباره اون ذوق اول رو تجربه کنم :)
که راستش فکر نمیکنم خیلی هم دور و غیرقابل دسترس باشه. چون از وقتی خوندمش زمان زیادی میگذره و خیلی جزئیات از خاطرم رفته و تو فکرم که دوباره بخونمش~
روز هشتم
تا حالا شده سر نقد کردن فیکی با نویسنده یا خوانندههای دیگۀ اون فیک بحثت بشه؟
خب، تازه شروع کردم نقد کردن فیکها و هنوز به چنین مرحلهای نرسیدم.. صادقانه فکر هم نمیکنم برسه. تا جای ممکن سعی کردم نقدهام منطقی -و بگی نگی حرفهای- باشه.
کلاً از درگیری و بحث و اینها دور میمونم تا جای ممکن؛ اخلاق خوبی بدونید یا بد، تا وقتی حقم رو نخوردهباشن یا بدیای بهم نکردهباشن، همینکه بحث شروع بشه من میکشم عقب چون واقعاً اعصابش رو ندارم.
برای همین فکر میکنم حتی اگر زمانی کسی بیاد و از نقدی که کردم ایرادی بگیره یا چیزی، صرفاً بگم «اوکی» و اون نقد رو از چنل حذف کنم (البته اون هم به شرطی که چرند و پرند تحویل من نده فقط چون نگفتم یه فیک بینقص محضه!)
البته فیکهایی هم بوده که به نظرم خوب نبودن یا میتونستن قویتر ظاهر شن.
مورد اول رو که... خب، دراپ کردم و ادامه ندادم. در اون حالت دلیلی ندیدم اصلاً بیام کامنتی بذارم که نقد کنم و... درمورد چیزی که نخوندم که نمیتونم نظر بدم!
مورد دوم هم کامنتی نذاشتم ولی روزی که بخوام چیزی بگم، سعی میکنم تا جای ممکن محترمانه و به دور از توهین باشه چون خودم هم بهعنوان نویسنده کسی بیاد با توهین و لحن تند کامنت بده بهم برمیخوره و ممکنه متقابلاً تند جوابش رو بدم.
روز نهم
جایی بوده که از فیکشن خوندن پشیمون شدهباشی؟ (صرفاً برای همون موقعیت، مثلاً با خودت بگی «اه، امروز بهجای فیک خوندن باید فلان کار رو میکردم!»)
نه واقعاً :)
جالبه که همیشه فیکها رو در بدترین موقعیت خوندم. به جای خوندن برای کنکور تجربی نشستم فیک خوندم. پشیمونم؟ خیر، از اول علاقهای به این رشته نداشتم و برام مهم نبود.
یه روز کامل کلاسهای دانشگاهم رو پیچوندم و موندم تو تخت فیک خوندم. پشیمونم؟ عمراً، به اون استراحت نیاز داشتم و خوشحالم که اون روز رو اونطور گذروندم.
و کلاً کارهای این مدلی کردم. ولی تا حالا نشده بگم «اه، کاش فیک نمیخوندم به کارهای دیگهم میرسیدم». :))
امیدوارم هیچوقت هم اون روز نرسه T^T
روز دهم
کدوم فیکه که آرزو میکنی ای کاش واقعی میشد و میتونستی بخشی ازش باشی؟
خب، راستش تازه الان که قراره جوابش بدم میبینم چقدر سخته. چی با خودم فکر کردم موقع نوشتن این سؤال؟
سؤال هفت بااینکه بگی نگی شبیه این بود، راحت بود؛ چون نه تنها موقت بود، تصمیمگیری فقط درمورد خودم بود... درمورد اینکه من توی یه سال چه چیزهایی رو تجربه کنم. اما برای این سؤال، باید ببینم چی سر دنیا میاد =)
انتخاب سختیه. راستش حالا که فکر میکنم همچین فیکی تو ذهنم نمیاد. ولی اگر بخوام انتخابی کنم، دوست دارم نه فقط یه فیکشن خاص در این مورد، بلکه خود موضوع هاناهاکی واقعی شه!
دردهای احساسی خیلی اوقات نهانن. آدم بیچاره، توی وجود خودش، همزمان میسوزه و غرق میشه... بدون اینکه کسی چیزی بفهمه. شاید اگر بنا بود که حتی یکی از این دردها در ظاهر رخ نشون بده -حتی اگر با خار گل و انقدر دردناک باشه- میشد درمانش کرد.
خیلی دردها میمونن چون زخمشون رو فقط صاحب درد میبینه. اگر بقیه هم زخم رو -گلهای دردش رو- میدیدن، چقدر باید سنگدل میبودن که نخوان برای درمان کاری کنن؟!
پ.ن: بریزین تو کامنتا ببینم چیا برای گفتن داریم الماسا :>